تبليغاتX
کیان جنوب
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  تقدیم به لب هاب بیگانه به خنده سید احمد. محمدحسین . احمدآقا وع.ش
 

"حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی وشوخی وبذله و لطیفه نوک جمع را چیده و متکلم وحده و مجلس آرای بلا معارض شده بود.

این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود از سرگذشت های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کردکه چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم.همه گوش شده بودند وایشان زبان.عجب در این است که فرو رفتن لقمه های پی در پی ابدا جلو صدایش را نمی گرفت.گویی حنجره اش دو تنبوشه داشت:یکی برای بلعیدن لقمه ودیگری برای بیرون دادن حرف های قلنبه...

...مصطفی مثل اینکه غفلتا فنرش در رفته باشد بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت:"حالا که می فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره ی فرنگی سرخش کرده اند روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه مختصر می چشیم."دیگران که منتظر چنین حرفی بودند فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند ودر یک چشم به هم زدن گوشت و دوازده حلقوم و کتل و گردنه ی یک دوجین شکم و روده مراحل مضغ وبلع و هضم و تحلیل را پیمود.یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده و قدم به عالم وجود ننهاده بود می گویند انسان حیوانی است گوشتخوار ولی این مخلوق عجیب گویا استخوانخوار خلق شده بودند.واقعا مثل این بود هر کدام یک معده یدکی هم همراه آورده باشند...

در همان بحبوحه ی بخور بخور که منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان فتنه گر و وقاحت این مصطفای کله خر انداخته بود باز صدای تلفن بلند شد.بیرون جستم ولی فورا برگشته رو به آقای شکارچی نموده گفتم:"آقا مصطفی خان وزیر داخله شخصا پای تلفن است واصرار دارد دو کلمه با خود شما صحبت کند."...

به مجرد اینکه از اتاق بیرون آمدیم در را بستم و صدای کشیده آب نکشیده ای –به قول متجددین –طنین انداز گردید وپنج انگشت دعا گو به معیت مچ وکف و مایتعلق به روی صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست..."

"گوشه هایی از داستان خاطره انگیز کباب غاز اثر استاد فقید محمد علی جمالزاده"

 

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:35 روز شنبه سیزدهم تیر 1388
| لینک ثابت

  هنرمندی شادی آفرین

سلام یاران همراه

 

در این وانفسای غربت دیدن سیمای پر مهر او آرام کننده پریشانی ماست.او را از زمان های دور می شناسم.آن روز ها در مدرسه ما می گفتند:نمی دانید چه صدای خوبی دارد.اما بیشتر آوازه اش به خاطر هنر نمایی در عرصه نقاشی بود.سال ها از آن روزها می گذرد و ما امروز در پایتخت عجیب ایران که پر از انواع تناقضات گوناگون است توفیق هم نشینی با او را داریم .امکان ندارد در کنار او باشی و لبخند لحظه ای از لب های شما کنار رود .مردی شیرین و با صفا که جذبه ی او انسان را شیفته خود می کند .به قول خودم "غم بر" است .علیرغم همه مشکلات همیشه دیدی متفاوتر از همه دوستان به دنیا دارد واین شاید به خاطر هنر اوست.معمولا دوستان نزدیک را در ابتدا با نوای دلنشینی همراه می کند نوای زیبایی که چون از سرشت پاک او بر می آید بسیار دلنشین تر می شود.

در سال 1356 در روستای مرداب شیرین دشتی به دنیا آمده و تا پایه چهارم در سرزمین مادری روزگار گذرانده است.خاطره شیرینی از آن روزها برایم بازگو کرد که ای کاش اجازه نوشتن آن را داشتم.سال 1365 سوار بر سیل و آب خروشان در روستای ادیب پرور وحدت آباد از روستا های بخش بردخون پهلو گرفت و لنگر ادب وبزرگی انداخت وسیل باعث نشد تا مردمان باصفای مرداب شیرین از هم جدا شوند.

استاد" امرالله اسماعیلی" در خانواده ای اصیل تربیت یافت. سال 1375 با کسب رتبه عالی وارد دانشگاه هنر تهران شد تا عشق دوران کودکی را به شکل علمی در رشته نقاشی معتبرترین دانشکده هنر ایران بگذراند . وچون بر خلاف ما علم را با عشق دنبال می کرد خیلی زود شهره عرصه نقاشی ایران زمین شد.و دستاورد تلاش او در این عرصه کسب مقام های متعدد از نمایشگاه های مختلف بود.که آخرین آن نقاش برگزیده  ورک شاپ تهران و شرکت در نمایشگاه تصویر سازی دانشگاه آرت دکوی پاریس وشرکت در نمایشگاه هفته فرهنگی ایران درسودان است.

آخرین بار که در خدمتش بودم می گفت دل مشغولی من نقاشی وقصه است ونقاشی را درد همه درد ها می دانم .

استاد" امرالله اسماعیلی" هم اکنون در دانشکده هنر های زیبای دانشگاه تهران تحصیلات تکمیلی خود را رشته تصویر سازی ادامه می دهد.

به امید روزی که با او در کنار ساحل آرامش بخش خلیج فارس مهمان نوای گرم شروه او باشیم واو دریا را به عشق جاشو ها وصیادان جنوب برایمان نقاشی کند.

درود بر شما.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:23 روز یکشنبه چهارم اسفند 1387
| لینک ثابت

  در پاسخ به سید خدا

سلام دوستان خوبم

 

دوست وبرادر بهتر از جانم سید خدا در وبلاگ خود مطلب تاثیر گذاری را به رشته نگارش در آورده بود، واز مخاطبان خود خواسته بود تا در خصوص آن نظرات خود را بیان دارند(وبلاگ نی نامه سروش آگاهی).

به نظرم رسید که این خواسته ی سید خدا را با مطالبی که در زیر می آورم از زبان بزرگانی دیگر چون او پاسخ دهم:

"عمده ترین اصول برای نزدیک تر شدن انسان ها به یکدیگر در جهان کنونی به منظور تحقق صلح پایدار"،این عنوان مطلبی است که استاد دکتر مجتهد شبستری قصد دارند تا در جامعه ایران به آن بپردازند.با این توضیح که اندیشمندانی از سایر ادیان نیز این ماموریت را در کشورهای خود بر عهده دارند.

10 اصل صلح:

1.هیچ صلحی بدون عدالت و هیچ عدالتی بدون صلح قابل تحقق نیست.2.هیچ صلحی در جهانی که نابرابری های اجتماعی و فقر وگرسنگی در آن وجودارد،محقق نمی شود.3.هیچ صلحی بدون رد مطلق خشونت قابل تحقق نیست.4.هیچ صلحی در جهان بدون به رسمیت شناختن حرمت درونی وذاتی همه اعضای خانواده بشری وبدون وجود یک سیستم حقوقی به عنوان تضمین کننده حقوق بشر تحقق پیدا نمی کند.5.هیچ صلحی در دنیا پایدار نیست،مگر اینکه بنیاد های کثرت گرایی اجتماعی به رسمیت شناخته شود.6.گفتگو.7.هیچ صلح پایداری بدون آمادگی برای حل مسالمت آمیز نزاع ها و جلوگیری از نزاع های آتی محقق نمی شود.8.صلح پایدار به وجود نمی آید مگر اینکه تعلیم وتربیت بر اساس ارزش های عالی انسانی و دینی شکل گرفته باشد،نه بر اساس تقلید وسنت.9.هیچ صلح پایداری تحقق پیدا نمی کند مگر اینکه در همه ساحت های زندگی انسانی حقوق حضور داشته باشند.10.صلح پایدار به وجود نمی آید مگر اینکه به صورت مناسب و شایسته حقوق اقلیت ها به رسمیت شناخته شود.

البته این کلام استاد بیشتر ناظر به قسمت اول نوشته استاد، سید احمد موسوی پور در وبلاگ نی نامه است.

درود برشما دوستان عزیز، مطلب بعد در خصوص استادی است که به نظر این حقیر اهل دل ترین مرد پایتخت ایران، تهران است.   

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:11 روز جمعه سیزدهم دی 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان جمع نشین من

 

همزمان با نگارش این نوشته کوتاه تصنیف زیبایی از آواز خوان جوان موسیقی سنتی ایران محمد رضا معتمدی را گوش می دهم که دوبیتی های بابا طاهر را با هنرمندی هر چه تمام تر اجرا می کند.بعد ازپشت سر گذاشتن روزی خسته کننده در حالی که در یک شب آرام پاییزی در حال مطالعه روزنامه وزین اطلاعات که فخر عرصه ی بیمار رسانه های ایران زمین است بودم، خبر حزن انگیزی را دیدم."استاد مهدی آذریزدی نویسنده نامدار کتابهای کودک،یزد را ترک کرد.این نویسنده بزرگ،به علت کهولت سن و"تنهایی"،یزد را ترک کرد و برای زندگی با پسر خوانده اش به کرج رفت.

تصنیف این گونه به نوا در آمده بود:  "خداوندا به فریاد دلم رس         کس بی کس تویی مو مونده بی کس"

                                               "همه گویند طاهر کس نداره      خدا یار مویه چه حاجت کس"

در میان خبرهای ریز و درشت امروز که هر کدام سیاست واقتصاد را جولانگاه خود قرار داده بودند والبته یزدی های شهره ای نیز در همایش های مختلف سیاسی عرض اندام کرده بودند اما جایی برای مهدی قصه های کودکی ما در میان این اخبار نبود.

تهران شانزدهم آذرماه
نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:33 روز شنبه هفتم دی 1387
| لینک ثابت

  

"بنام خداوند سرشار از مهر"

سلام دوستان خوبم

بی مقدمه با شما از زیباترین شب سال خودم در سال 87 می گویم.

قرار بود همه آن شب جمع شوند.همه ی آن هایی که با هم بزرگ شده بودیم ،با هم شاد بودیم وبا هم غمگین.همه ی آنهایی که هیچ چیز نداشتیم که بین ما فاصله بیندازد.برادرانی بودیم که حلقه ارتباطمان یک چیز بود ویک چیز"محبت به هم"آن قدر ناتوانم که نمی توانم دوستی شان را وصف کنم.پس می گذرم وبه شرح آن شب رویایی می پردازم.شب زیبایی که برادران با صفای من بعد از هشت سال دعوت مرا قبول کردند ولحظاتی خاطره انگیز را برای برادر کوچک خود رقم زدند.

"همه آمده بودند."

اولین خاطره را محبوب ترین دوستمان آقا مجید عزیز به یادمان آورد. تلفنی به من گفت:"من که از سطح بازی بچه ها خبر ندارم پس سخت است عدالت را در تقسیم رعایت کنم."مجید مرد اهل دلی است که گذر زمان ذره ای از آن صفای درونی و اخلاق نیکش را کم نکرده است .آنقدر دوست داشتنی است که امکان ندارد کسی در کنار او باشد ولبخند، لحظه ای از لبانش دور شود.در آن روزگاران شیرین او مسوول بود دو تیم از بچه ها درست کند وآنقدر در این کار خبره شده بود که به قول معروف مو لای این تقسیم نمی رفت.

عقربه های ساعت به هشت شب که وعده دیدار بود نزدیک می شد.این را هم بگویم که زمین خاکی که ما آنجا فوتبال بازی می کردیم حالا به جای شور نوجوانی ما بساط دیگری در خود جای داده بود که از آن صحبتی نمی کنم.مجبور شدیم سالنی را هماهنگ کنیم که میزبان ما باشد وبه دلیل نبود آن در روستای خود چاره ای جز حضور در شهرنزدیک روستایمان نداشتیم.به محض رسیدن ،چند تن از یاران دوست داشتنی را دیدم که از سر شوق دقایقی قبل از آن ساعت، آنجا حضور داشتند.با دیدنشان به وجد آمدم.مجید،اکبروحسین آنجا بودند.کم کم دوستان دیگر هم سر رسیدند.در میان آنها اما حکایت حسین آقای زارعی بسیار جالب بود.حسین مردی پرشور با تکه کلام هایی طنز گونه که شادی را به همه تزریق می کرد.هنوز آن شوخ طبعی را با خود داشت .وقتی گفت:"من آخرین گل خودم را یازده سال پیش زدم" صدای خنده همه بلند شد. آخر حسین سالی یک گل بیشتر نمی زد و این اواخر همین یک گل را هم نمی زد.حالا دیگر همه آمده بودند وبساط احوال پرسی گرم.بغضی شدید آزارم می داد ولی خجالت می کشیدم گریه کنم.خاطرات آن روزهای طلایی در مقابل چشمانم رژه می رفتند.چهره ی اکثر آنها عوض شده بود ولی همچنان شادی را با خود داشتند.به یاد آن روزها مجید عزیز ما را تقسیم کرد. بازی شروع شد مجید گفت هر کس به تقسیم اعتراض دارد الان بگوید.بسیاری از آن جمع بعد از خراب شدن آن زمین دیگر هرگز فوتبال بازی نکرده بودند ولی آن چنان با انگیزه وپر شور تلاش می کردند که آدم را حیف می آمد ای کاش آن زمین هرگز...پنالتی شد حسین که یازده سال گل نزده بود پشت توپ رفت ولی مثل اینکه قرار نبود طلسم گل نزنی حسین حالا حالا ها بشکند.تمام شد .و ما ماندیم وخاطره زیبای آن شب که دوستان قدیمی محله ی قبله ی روستا دور هم جمع شدیم دوستانی که حالا برخی هایشان با بچه هایشان آمده بودند دوستانی مثل:

حسن وحسین ومحمد و ابراهیم واسماعیل کردوانی که اگر نبودند توپ های ما هیچ گاه به بازی نمی رسیدند چون تکه تکه های چرمی توپ با هنرمندی آنها به هم دوخته می شد.

رضا خیاط با دریبل هایی که باعث حساسیت حسین شده بود و پای رضا همیشه آماج خطا های حسین.

حسین زارعی عزیز که گرما بخش جمع ما بود ولی حیف که گاهی مجبور می شد بیرون باشد تا سلمان دهدار که سطح بازیش مثل او بود بیایید تا مجید تقسیمش کند.و آخر کار هم تکه کلامش را تکرار کند"آخر بازی فول فولو"(هر کی خطا)

رضا شهنیایی (حاجی)که هیچ وقت سر نزد

عباس شهنیایی عزیز با آن بازی همیشه خوبش

رضا شهنیایی(علی)با آن دوهای معروفش

اکبر با آن قهر کردنش

رضا شهنیایی (حاجی)با آن شم بالای گلزنیش

حیدر خیاط با آن بازی خوب و ادب سرشارش

حسین شکیباییان با آن خطاهای معروفش

علی جعفری که در فوتبال فقط سر زدن را قبول داشت .

غلام حسین جعفری که همیشه در کودکی آرزو داشتم یک روز در کنارش فوتبال بازی کنم.

حمزه با آن اعصاب همیشه خردش

علی زارعی با آن حرکت های لب خطش

حسن و رضا حیدری بی حاشیه

کربلایی اکبر حیدری با آن نوک پاهای معروفش که همیشه خودش گل آخر رو می زد.

مختار خیاطی که بمب خنده بود.

احمد شهنیایی با آن دفاع های کوبندش

محمد خانی با خونسردی عجیبش

اسماعیل احمدی و اوت دستی های معروفش وسلمانشون با سر های فوق العادش

احمد عاشوری با آن شوت های وحشتناکش

دوستان خوب دیگرم رسول زارعی مهدی جعفری،علی خیاطی،سلمان دهدار،علیزاده و....

و باخره سه یار همیشه همراهم:مجید جعفری ،غلامرضا الوندی وعبدالحسین الوندی که در خصوص آنها هیچ نمی گویم جز اینکه هیچ گاه نتوانستم جواب خوبی هایشان را بدهم.

فقط می توانم بگویم برای همه آنها آرزوی خوشبختی در زندگی شان وعاقبت بخیری آنها را دارم.دوستانی که  خوشی هایمان با آنها گذشت و هر کدامشان نقش بسزایی در رفتارمان داشتند.

هدفم از نوشتن این نوشته قدردانی از آنها بود و بردن شما به خاطرات  با دوستانتان.سلام مرا به همه آنها برسانید اگر تلاش کردید یک بار دیگر هرچند برای لحظاتی، آنها را دور هم جمع کنید.

عمار شهنیایی/تهران یک شب سرد زمستانی /تنهایی و شبی که نوای دلنشین یاد ایام استاد شجریان اشک هایمان را در آورده است.

تمامی وجود من برای دوستان اهل دلم.

 

نویسنده : شهنیایی | ساعت 0:11 روز پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
| لینک ثابت

  

بنام خدای خوبی ها

با درود و زنده باد وآرزوی سلامتی برای شما امید های حیاتم. کلام را بعد از تاخیری بدون بهانه از سر می گیرم.

سلام می کنم اول به رسم ادب به دوست عزیز غربت نشینم زرتشت عزیز وبرادر مهربانش شاپور باصفا.

چون آنان دور از مام میهن دل سرشار از مهرشان به گرمای عشق زنده است ،عشق به سرزمین عشق به مردمانش و مهمتر از همه عشق به جنوب.شیخ پاکدامن ما جواد جاودان را درودی وافر نثار می کنم.

واما بعد آخرین مطلبم در خصوص بازگشت به جنوب بود .عید فطر را در شهنیا گذراندم واز حضور در کنار مردمانش به قول آن گرامی دوست تلذذ بردم.

شاید یکی از مهترین عواملی که شوق حضور ما را بیشتر می کرد زیارت زایر عبدالله بود .بنا بر عادت معهود ودر حالی که بغضی عجیب سراسر وجودم را گرفته بود به سمت خانه ای رفتم که دیگر فرشته اش رفته بود پیش خدا .با نگاهی سرشار از حسرت به مزرعه ای نگاه کردم که حالا به جای پرگون های زایر عبدالله خانه ای سبز شده بود و دیگر صدای زایر عبدالله از آنجا به گوش نمی رسید.دور تنها اتاق زایر عبدالله خس(نوعی حصار که از درخت خرما می ساختند )بود همیشه قبل از آنکه خدمتشان برسم اگر صدای آنها را از خس می شنیدم پی می بردم که هستند ولی آن روز...

زایر بعد از رفتن دی حاج علی رفته روستای کناری پیش دخترش زندگی کنه،زایر عبدالله از شهنیا رفت....

گریه امانم را نمی دهد.در کنار خس غریبی که گویا او هم غمی بزرگ در دل داشت نشستم و دور از چشم مردمان دیار برای خودم اشک ریختم .آخر چرا....

عادت نداشتم زایر عبدالله را در جایی غیر از خانه خودش و مسجد ببینم .منتظرش ماندم.صبح عید فطر بود همه برای اقامه نماز عید آمده بودند.بعد از چند ماه دوری شوق دیدن همه را داشتم در حالی که گرم دوستان بودم از دور پیرمردی را دیدم که در کنار قبر یکی از شهدا به جایگاه تکیه داده بود بنا به علاقه فراوانی که به پیران روستا داشتم ،چشمانم کنجکاوی کردند. درست حدس زدم زایر عبدالله بود.ناخوداگاه از جمع دوستان جدا شدم به سوی او رفتم دستان پر مهرش را بوسه زدم وزمانی غم هایم بیشتر شد که دیدم یکی از دستان زایر شکسته بود می گفتند افتاده بود و...آمده بود تا عید را به دی حاج علی تبریک بگوید.آنقدر بغض کرده بودم که برای پنهان داشتن آن بلافاصله از پیشش رفتم.

دوستان خوبم مثل همیشه هیچ حرفی برای گفتن ندارم .روزگار زایر روزگار...

بدرود ای انسان های اهل دل/.شهنیایی/تهران/یک شب پاییزی بارانی/و مهمتر از همه تنهایی.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 23:57 روز شنبه بیست و سوم آذر 1387
| لینک ثابت

  
سلام دوستان خوبم .بعد ۶ماه برای مدت یک هفته به سرزمین گرما وشرجی جنوب پرافتخار برگشته ام .فرصت را غنیمت شمرده و در جوار دوستان بی شمار جنوبی خود هستم که بی نهایت دلتنگشان بودم.و می خواهم به دیدار زایر عبدالله بروم.پس تا زمان باز گشت شما را خدای بی همتا می سپارم.بدرود
نویسنده : شهنیایی | ساعت 12:55 روز شنبه ششم مهر 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان خوبم

هوا به شدت گرم بود و گویا خورشید بنا نداشت علیرغم رسیدن آخر تابستان تقویمی در جنوب اندکی مهربان تر باشد.رمضان قمری فرا رسیده بود.مرد بازیار(کشاورز) می دانست که باید چه سختی طاقت فرسایی را در طول روز تحمل کند.به سیمای مظلوم فرزندان خود نگاه می کرد و غمی سرشار سراسر وجود او را فرا می گرفت.آخر اول مهر نزدیک بود وگرچه فرزندان با دیدن چهره سوخته پدر درخواستی از او نداشتند اما پدر می دانست...

گرما امان از همه بریده بود تشنگی به اوج رسیده بود مرد کشاورز گرچه رمقی برای او باقی نمانده بود اما همچنان زمین را برای کشت بوته گوجه فرنگی آماده می کرد .روزهای بلند تابستان وانجام فریضه روزه اما باعث نمی شد که بازیار بزرگ گلایه ای داشته باشد.

کار روزانه در نوبت قبل از ظهر پایان یافت و مرد با موتور سیکلت زوار در رفته خود برای استراحتی چند ساعته عازم خانه بود که راننده ای سوار بر مرکب خارجی خود فرزندان بازیار را برای همیشه ناامید کرد.

وقتی مادر این قصه را برایم می گفت غمی بزرگ سراسر وجودم را فرا گرفته بود با خود می گفتم ای کاش به جای واژه عدالت معلم خوبم چیز دیگری را به من آموخته بود .جنوب سرزمین گرما است سرزمین سختی ها سرزمین بازیارهای سخت کوشی که حاصل رنج یکساله آنها را ....واینجا ایران است برای سفری ورزشی 30 میلیارد هزینه می کنند.اینجا هر روز برای پایتخت نشینان اتوبوس هایی زیبا را هدیه می کنند اما زایر عبدالله ما برای رفتن به بردخون نیم ساعتی را بایست در زیر آفتاب سر کند شاید پیکان باری دلش برای او بسوزد واو را عقب ماشین خود بنشاند اینجا...آخر بایست فرقی بین پایتخت نشینان شمالی الاصل و آذری زبان با جنوب نشینان باشد دیگر...

بدرود دوستان خوبم بدرود.

توضیح:این متن توسط یکی از دوستان جنوبی به رشته نگارش در آمده است که از حقیر خواست از طریق وبلاگ این کمترین با شما درد دل کند وگرنه در قاموس ما انتقاد فعلا تعریف نشده است.ارادت مند شما شهنیایی.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 13:54 روز جمعه بیست و دوم شهریور 1387
| لینک ثابت

  

پیرزن ناله ی خفه ونومیدانه ای داشت.با نگاه های مضطرب ونیم جانش همه را به کمک می طلبید.پدرم به تقلا افتاده بود اما علاجی نبود.طبیب در ده نبود.فقط سید موسی٬سید نظر کرده ونابینای ده که یک پایش می لنگیدعهده دار طبابت آبادی بود.می گفتند سید موسی نظر کرده ی حضرت است وتف او شفاست.مار گزیدگان٬چشم زخم دیدگان٬بیماران٬تب داران وآنان که نوبه می کردند همه با تف سید موسی معالجه می شدند.

در دشتستان به سادات شا می گویند.شا موسی برای دوای خود٬برای همین تف افاده می فروخت٬نذر ونیاز می پذیرفت٬کیا وبیا داشت.برای دادن تف ناز می کرد.یک سرقند می بردند٬یک بره توغلی می بردند٬حلوا وبرنج وخرما می بردند وگاهی که مریض خیلی حالش سخت بود یک عبای شتری یا حله نازک تابستانی می بردند تا آقا سید که نقش شفا بود بر سر مهر آید وتف خود را با آداب ورسوم خاصی لای پنبه بیندازد ودر قوطی کبریت یا لای کاغذ بپیچد وبفرستد .اگر حق معالجه عبا بود یا پارچه بود یا چیزی بود که قیمتش زیاد بود ٬شاموسی خودش راه می افتاد٬لنگ لنگان به سر مریض می رفت وآب دهن را با انگشت به او می زد وبعد با هزار منت دعایی در گوش مریض می خواند وچند بار به طرف مریض فوت می کرد وسوت می کشید.

مادر بزرگ به خود می پیچید.رنگش آن به آن سیاه تر می شد.با آنکه تف شا موسی به وی رسیده بود٬اثری از بهبود در او پدید نمی شد.تف شاموسی از معجزه افتاده بود.زهر مار تا مغز استخوان مادر بزرگ فرو می رفت ومرگ بر عروق واعصاب پیرزن آرام آرام مسلط می گشت.

قسمت هایی از کتاب قصه های رسول اثر نویسنده جنوبی رسول پرویزی.

سلام دوستان خوبم.امیدوارم آنچه در ذهن داشتم را با این نوشته کوتاه منتقل کرده باشم.درود بر شما

نویسنده : شهنیایی | ساعت 12:19 روز جمعه هشتم شهریور 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان خوبم. مدت هاست اسیر تصویر کودکی ام هستم و خواندن کتاب های استاد هوشنگ مرادی کرمانی و دیدن هر روزه قصه های مجید این تصویر را برایم روشن تر می کند.می خواستم اندکی از آن روزگاران را با قلم ناقص خود به رشته نگارش در آورم ولی بهتر دیدم همراه سهراب بزرگ لحظاتی با شما به آن دوران شاد شاد شاد برگردیم:

میوه کال خدا را آن روز ٬می جویدم در خواب

آب بی فلسفه می خوردم.

توت بی دانش می چیدم.

تا اناری ترکی بر می داشت٬دست فواره ی خواهش می شد.

تا چلویی می خواند٬سینه از ذوق شنیدن می سوخت.

گاه تنهایی ٬صورتش را به پس پنجره می چسپانید

شوق می آمد٬دست در گردن حس می انداخت

فکر٬بازی می کرد.

زندگی چیزی بود٬مثل یک بارش عید٬یک چنار پرسار

زندگی در آن وقت٬صفی از نور وعروسک بود.

یک بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت ٬حوض موسیقی بود

طفل پاورچین پاورچین ٬دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها

.................................................................................

به قول آن مرد بزرگ جنوبی:ای یاد اوسا که خدا دنیا سی مو گلزار بی

درود وبدرود.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:42 روز سه شنبه پنجم شهریور 1387
| لینک ثابت