تبليغاتX
کیان جنوب
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  

سلام دوستان خوبم

 دو هفته ای  را بایست برای یک سفر تحصیلی به دیار سعدی بروم این است که تا دو هفته با عالم دوستان جانی خداحافظی می کنم .اولین دیدار ما بعد از آن با مطلبی در باب نخل خواهد بود  ،عزیزی که ما مردمان دیار جنوب با آن بزرگ شده ایم و مهربان ترین آفریده خدا با ما مردمان گرما در جغرافیای ایران بی شک اوست .

با نثار درود به روح اهورایی دکتر علی شریعتی که در ایام رجعت او به سوی معبودش به سر

می بریم با کلامی از او شما را تا درودی دیگر بدرود می گویم:

تهران،شهری که هیچ دوستش نمی دارم وجز عقیده که در من کارگر

است،هیچ نیرویی نمی تواند مرا به انجا بکشدوتحمل این شهر

دروغین تقلیدی نوکیسه وبی روح وبی اصالت وبزک کرده زشت را بر سبک  کند.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 11:23 روز یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
| لینک ثابت

  
سلام دوستان

یک توضیح ضروری:مطلبی که با عنوان  مرغ ریحانه مرد آورده ام به هیچ عنوان انتقاد سیاسی یا اهانت به شخص خاصی نبوده و صرفا جهت انعکاس احساسات پاک یک دختر بچه روستایی آورده شده بود وهیچ موضع گیری سیاسی در آن مد نظر نبوده است.(در پاسخ به دوستی که نظر خصوصی در باب این مطلب داده بود )

نویسنده : شهنیایی | ساعت 14:36 روز شنبه هجدهم خرداد 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان خوبم

 

مرغ ریحانه مرد.

 

امروز با خبر شدم که مرغ ریحانه دختر بچه پاک ومعصوم برادرم مرده است .شاید این اتفاق به ظاهر ساده باشد

چرا که در دنیایی که هر روز خبر مرگ تعداد زیادی از هم نوعان خود را می شنویم مردن مرغ ریحانه حتی اتفاق هم قلمداد  نشود.اما آنچه برایم جالب بود واکنش ریحانه بود چیزی شبیه همین واکنش های سخنگوی دستگاه خارجه اگر با من باشید متوجه واکنش او خواهید شد.

واما ماجرای مرگ غم انگیز مرغ ریحانه:

در روستای ما در فصل تابستان بادهایی می وزند به نام تش باد.تن مردمان دیار ما با این باد انسی دیرینه دارد.همه از دست این باد شکایت دارند ولی حتما در وزش این باد حکمتی است.گویند آب مایع حیات است.پس به قول ان دوست عزیزم سید لارو مفهوم مخالفش ان است که نبودش مانع حیات است.این روزها مایع حیات بخش با مردمان دیار رنج نامهربانی می کند نمی دانم چرا؟

مرغ ریحانه دیروز اسیر تش باد شده بود وآب خنکی هم نبود که تن رنجور او را در این وانفسای گرما نوازش دهد  واو هم رفت تا قربانی نامهربانی آب با ما مردمان جنوب شود واین چنین اب نیز به جمع نامهربانان با ما عزلت نشینان نقشه جغرافیایی ایران پیوست.

واکنش ریحانه را بدون هیچ گونه دخل وتصرفی برایتان می نویسم او که چهره سبزه اش نشانی از جنوبی بودنش است و صفای کلامش حاکی از صداقت معصومانه کودکی اش.او گفت:

((الهی مرغ احمدی نزاد هم بمیرد))

نویسنده : شهنیایی | ساعت 0:9 روز شنبه هجدهم خرداد 1387
| لینک ثابت

  
سلام دوستان خوبم.

دوست عزیزی گفته بود شعر محلی بنویسم با کسب اجازه از محضر گرامی استادم آقای عابدی شاعر نام آشنا واهل دل جنوب بخشی از اشعار او را تقدیم حضورتان می کنم.

 

دوبیتی ها....

 

 

 

دلم رفتن مهی دلخواه واجوت

 

میون ای  همه چه راه واجوت

 

تو هم چش چش که مه واجرنی امشو

 

خدایا افتو اندن ماه واجوت !

 

 

][[[[[[[

 

 

صوینی ور بزه دس بلورت

 

بوره سی هیمه سی چاله ی غرورت

 

مو وامبم زاپتک تا ام بچینی

 

تو با دسای مث دسای حورت

 

 

«»«»«»«»«»

 

 

تنیمن مثل نی ری دس بجنبوش

 

به نی سنبوی سیل خوت بسنبوش

 

دلیمن تنگ مث خونه ی فخیرا

 

تو با منتیل مرزنگت برنبوش...

درود بر مردان اهل دل جنوب.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:36 روز چهارشنبه هشتم خرداد 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان.

در روستای ما تابستان خیلی زود شروع می شود وبه قول خودم تابستان خیلی زود دلش برای اهالی روستا تنگ می شود.خوب به یاد دارم که یکی از مباحث اصلی خانواده ها بعد از پایان امتحانات آخر سال بچه ها این بود:امسال توسو اگه خدا برسوند امو میت شی می نی بوس ماندنی حیر زار غلوم بشیم مشهد(یا به قول خدا بیامرز مادر بزرگم دی نومدارخراسون) زیارت امام رضا(تابستان امسال قصد داریم اگر خدا پولی برساند با مینی بوس ماندنی برای زیارت امام رضا به مشهد سفر کنیم).با خود که خوب فکر می کنم می بینم برخی از چیزها را نمی توان با قیاس عقل سنجید و بایست سوار بر مرکب عشق به میدان تحلیل رفت. زیارت نیز از این دست نهادهای مذهبی است.از مطلب دور نشوم وبعد از این مقدمه به مطلب اصلی اشاره کنم.

در نزدیکی خانه ما خانواده ای زندکی می کردند که مانند سایر خانواده های روستا جمعیت زیادی  داشتند.بسار با صفا واهل دل بودند.اما از لحاظ مادی دخلشان با خرجشان نامهربان بود.در روستای ما خانه ای که گاو وگوسفند و .... نداشت به قول شهری ها اجاقش کور بود.این خانواده نیز در خانه از این حیوانات بهره ها می بردند.همیشه با خودم فکر می کردم از شیر گاو دوغ و ماست ولورک و روغن وخوشکو....بدست می اید ولی یک چیز دیگر هم بدست می اید اگر تا اخر با من باشید متوجه می شوید.در جنوب زاده ی گاو را اگر از جنس نر باشد(( ورزا))گویند.آن سال گاو آن خانواده نر زاییده بود .این را نیز بگویم که بزرگ کردن ورزا از جمله امید های خانواده ها بود تا در وقت تنگ دستی به داد ان ها برسد (مثل همین متمم بودجه که گاهی اوقات دولت برای جبران کسر بودجه تقدیم مجلس می کند در واقع ورزا در روستای ما حکم همین صندوق ذخیره ارزی شهری ها را داشت با این تفاوت که در روستا ایجاد نقدینگی نمی کرد.).آن سال پدر خانواده به آنها قول داده بود که آنها را به زیارت ببرد.تعطیلات فرا رسید و وقت عمل.جیب پدر خالی بود و روی او شرمنده.بسیار ناراحت بود.در فکر فرو رفته بود که عیال مربوطه اش رشته افکار او را پاره کرد:ناراحت نباش مرد .ورزا را می فروشیم .مرد می دانست که با فروختن ورزا امید های او در هنگام تنگ دستی ایام مدرسه به نا امیدی بدل می شود.ولی زن راست می گفت چاره ای جز این نبود.ورزا را فروختند و راهی زیارت شدند.آن روز من فهمیدم که از شیر گاوهای روستای ما به غیر از خوردنی ها ونوشیدنی ها عشق هم به دست می آید. عشقی که اسمش زیارت بود

اهالی دل
نویسنده : شهنیایی | ساعت 14:56 روز یکشنبه پنجم خرداد 1387
| لینک ثابت

  
سلام دوستان عزیزم پس از وقفه ای باز با شما هستم .دوست عزیزم سید خدا یک روز صبح از خواب بیدار شد وگفت که قصد دارد تا به ولایتش برگردد.ومن تنها تر از قبل شدم .با خودم خوب فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم تغییر رویه بدهم...

اولین مطلب از دوره جدید را به شیر زنی از اهالی شهنیا اختصاص می دهم.

دی حاج علی را از زمان کودکی می شناختم .نمی دانم شاید به خاطر وضعیت جسمانی او بود که خیلی زود نگاهم به او جلب شد .اخر سختی روزگار قد او را کاملا خمیده کرده بود.خوب خاطرم هست که ماه های محرم البته او را بیشتر می دیدم.کنار حسینه ی فرسوده ان روزها  که حالا برای خودش قدی کشیده است .او در کنار خواهرش که مادر شهید هم بود و مادر بزرگ خدا بیامرزم(دی زار ممد)روی یک موکت کهنه که روی خاک ها انداخته شده بود می نشستند. اما نکته ی بسیار جالب آن بود که من هیچگاه او را تنها ندیدم .همراه همیشگی او پیر مردی بود که با صفاتر از او در تمام عمرم ندیده ام.مشهدی عبدالله آن روز ها که چند سال قبل به ارزوی دیرینه خود رسید و کربلایی شد وامروز ما زایر عبدالله صدایش می زنیم همیشه در کنار او بود.از زمانی که برای اولین بار به مسجد کنار خانه مان رفتم همیشه او را به همراه زایر عبدالله در مسجد می دیدم .همیشه اولین نفرات وآخرین نفراتی بودند که در مسجد بودند.از کارشان هم بگویم.مادرم همیشه سر اینکه چه کسی برود از باغچه سبزی زایر عبدالله سبزی بیاورد با ما برادرا مشکل داشت.واین مشکل در فصل تابستان که مصرف به قول ما پرگو(پرپین سابق)به دلیل مصرف زایدالوصف حشینه(نوعی آبزی)زیاد می شد بیشتر بود هنوز به خاطر دارم که من در نهایت مجبور بودم به خس(باغچه)بروم از زایر عبدالله پرگو بخرم.گاهی اوقات البته زایر عبدالله کار ما را راحت میکرد چون سبزی های خود را توی گاری (فرغون)می ریخت و با ای جملات همه را از حضور خود با خبر می کرد((پرگونا پرگونا بهر یه خونه بیشتر نیا)).هنوز یادم نرفته است  اگر کسی از سفر برمی گشت اگر کسی بیمار بود و...اولین نفراتی را که به چشم می دید دی حاج علی و زایر عبدالله بود.ولی روزگار نامراد چند وقت پیش به این دو نیز حسادت کرد و آن دو را از هم جدا.شاید از خبر رفتن کسی به اندازه رفتن دی حاج علی غمگین نشدم .آن شب در غربت وتنهایی شهری که نشانی از انسانیت در آن نیست تا پاسی نه برای دی حاج علی که می دانستم پاک ترین زن امروز این خاک بود وبهشت برین جایش بلکه برای گم شدن خودم وخاطرات زیبای آن روزها اشک ریختم.ای دنیا دی حاج علی هم رفت تا زایر عبدالله را غمی بزرگ فرا بگیرد...

نویسنده : شهنیایی | ساعت 18:23 روز شنبه چهارم خرداد 1387
| لینک ثابت