تبليغاتX
کیان جنوب
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  

سلام دوستان خوبم

هوا به شدت گرم بود و گویا خورشید بنا نداشت علیرغم رسیدن آخر تابستان تقویمی در جنوب اندکی مهربان تر باشد.رمضان قمری فرا رسیده بود.مرد بازیار(کشاورز) می دانست که باید چه سختی طاقت فرسایی را در طول روز تحمل کند.به سیمای مظلوم فرزندان خود نگاه می کرد و غمی سرشار سراسر وجود او را فرا می گرفت.آخر اول مهر نزدیک بود وگرچه فرزندان با دیدن چهره سوخته پدر درخواستی از او نداشتند اما پدر می دانست...

گرما امان از همه بریده بود تشنگی به اوج رسیده بود مرد کشاورز گرچه رمقی برای او باقی نمانده بود اما همچنان زمین را برای کشت بوته گوجه فرنگی آماده می کرد .روزهای بلند تابستان وانجام فریضه روزه اما باعث نمی شد که بازیار بزرگ گلایه ای داشته باشد.

کار روزانه در نوبت قبل از ظهر پایان یافت و مرد با موتور سیکلت زوار در رفته خود برای استراحتی چند ساعته عازم خانه بود که راننده ای سوار بر مرکب خارجی خود فرزندان بازیار را برای همیشه ناامید کرد.

وقتی مادر این قصه را برایم می گفت غمی بزرگ سراسر وجودم را فرا گرفته بود با خود می گفتم ای کاش به جای واژه عدالت معلم خوبم چیز دیگری را به من آموخته بود .جنوب سرزمین گرما است سرزمین سختی ها سرزمین بازیارهای سخت کوشی که حاصل رنج یکساله آنها را ....واینجا ایران است برای سفری ورزشی 30 میلیارد هزینه می کنند.اینجا هر روز برای پایتخت نشینان اتوبوس هایی زیبا را هدیه می کنند اما زایر عبدالله ما برای رفتن به بردخون نیم ساعتی را بایست در زیر آفتاب سر کند شاید پیکان باری دلش برای او بسوزد واو را عقب ماشین خود بنشاند اینجا...آخر بایست فرقی بین پایتخت نشینان شمالی الاصل و آذری زبان با جنوب نشینان باشد دیگر...

بدرود دوستان خوبم بدرود.

توضیح:این متن توسط یکی از دوستان جنوبی به رشته نگارش در آمده است که از حقیر خواست از طریق وبلاگ این کمترین با شما درد دل کند وگرنه در قاموس ما انتقاد فعلا تعریف نشده است.ارادت مند شما شهنیایی.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 13:54 روز جمعه بیست و دوم شهریور 1387
| لینک ثابت

  

پیرزن ناله ی خفه ونومیدانه ای داشت.با نگاه های مضطرب ونیم جانش همه را به کمک می طلبید.پدرم به تقلا افتاده بود اما علاجی نبود.طبیب در ده نبود.فقط سید موسی٬سید نظر کرده ونابینای ده که یک پایش می لنگیدعهده دار طبابت آبادی بود.می گفتند سید موسی نظر کرده ی حضرت است وتف او شفاست.مار گزیدگان٬چشم زخم دیدگان٬بیماران٬تب داران وآنان که نوبه می کردند همه با تف سید موسی معالجه می شدند.

در دشتستان به سادات شا می گویند.شا موسی برای دوای خود٬برای همین تف افاده می فروخت٬نذر ونیاز می پذیرفت٬کیا وبیا داشت.برای دادن تف ناز می کرد.یک سرقند می بردند٬یک بره توغلی می بردند٬حلوا وبرنج وخرما می بردند وگاهی که مریض خیلی حالش سخت بود یک عبای شتری یا حله نازک تابستانی می بردند تا آقا سید که نقش شفا بود بر سر مهر آید وتف خود را با آداب ورسوم خاصی لای پنبه بیندازد ودر قوطی کبریت یا لای کاغذ بپیچد وبفرستد .اگر حق معالجه عبا بود یا پارچه بود یا چیزی بود که قیمتش زیاد بود ٬شاموسی خودش راه می افتاد٬لنگ لنگان به سر مریض می رفت وآب دهن را با انگشت به او می زد وبعد با هزار منت دعایی در گوش مریض می خواند وچند بار به طرف مریض فوت می کرد وسوت می کشید.

مادر بزرگ به خود می پیچید.رنگش آن به آن سیاه تر می شد.با آنکه تف شا موسی به وی رسیده بود٬اثری از بهبود در او پدید نمی شد.تف شاموسی از معجزه افتاده بود.زهر مار تا مغز استخوان مادر بزرگ فرو می رفت ومرگ بر عروق واعصاب پیرزن آرام آرام مسلط می گشت.

قسمت هایی از کتاب قصه های رسول اثر نویسنده جنوبی رسول پرویزی.

سلام دوستان خوبم.امیدوارم آنچه در ذهن داشتم را با این نوشته کوتاه منتقل کرده باشم.درود بر شما

نویسنده : شهنیایی | ساعت 12:19 روز جمعه هشتم شهریور 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان خوبم. مدت هاست اسیر تصویر کودکی ام هستم و خواندن کتاب های استاد هوشنگ مرادی کرمانی و دیدن هر روزه قصه های مجید این تصویر را برایم روشن تر می کند.می خواستم اندکی از آن روزگاران را با قلم ناقص خود به رشته نگارش در آورم ولی بهتر دیدم همراه سهراب بزرگ لحظاتی با شما به آن دوران شاد شاد شاد برگردیم:

میوه کال خدا را آن روز ٬می جویدم در خواب

آب بی فلسفه می خوردم.

توت بی دانش می چیدم.

تا اناری ترکی بر می داشت٬دست فواره ی خواهش می شد.

تا چلویی می خواند٬سینه از ذوق شنیدن می سوخت.

گاه تنهایی ٬صورتش را به پس پنجره می چسپانید

شوق می آمد٬دست در گردن حس می انداخت

فکر٬بازی می کرد.

زندگی چیزی بود٬مثل یک بارش عید٬یک چنار پرسار

زندگی در آن وقت٬صفی از نور وعروسک بود.

یک بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت ٬حوض موسیقی بود

طفل پاورچین پاورچین ٬دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها

.................................................................................

به قول آن مرد بزرگ جنوبی:ای یاد اوسا که خدا دنیا سی مو گلزار بی

درود وبدرود.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:42 روز سه شنبه پنجم شهریور 1387
| لینک ثابت