|
سلام دوستان خوبم. مدت هاست اسیر تصویر کودکی ام هستم و خواندن کتاب های استاد هوشنگ مرادی کرمانی و دیدن هر روزه قصه های مجید این تصویر را برایم روشن تر می کند.می خواستم اندکی از آن روزگاران را با قلم ناقص خود به رشته نگارش در آورم ولی بهتر دیدم همراه سهراب بزرگ لحظاتی با شما به آن دوران شاد شاد شاد برگردیم:
میوه کال خدا را آن روز ٬می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری ترکی بر می داشت٬دست فواره ی خواهش می شد.
تا چلویی می خواند٬سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی ٬صورتش را به پس پنجره می چسپانید
شوق می آمد٬دست در گردن حس می انداخت
فکر٬بازی می کرد.
زندگی چیزی بود٬مثل یک بارش عید٬یک چنار پرسار
زندگی در آن وقت٬صفی از نور وعروسک بود.
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ٬حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین ٬دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها
.................................................................................
به قول آن مرد بزرگ جنوبی:ای یاد اوسا که خدا دنیا سی مو گلزار بی
درود وبدرود.
|