تبليغاتX
کیان جنوب
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  

"بنام خداوند سرشار از مهر"

سلام دوستان خوبم

بی مقدمه با شما از زیباترین شب سال خودم در سال 87 می گویم.

قرار بود همه آن شب جمع شوند.همه ی آن هایی که با هم بزرگ شده بودیم ،با هم شاد بودیم وبا هم غمگین.همه ی آنهایی که هیچ چیز نداشتیم که بین ما فاصله بیندازد.برادرانی بودیم که حلقه ارتباطمان یک چیز بود ویک چیز"محبت به هم"آن قدر ناتوانم که نمی توانم دوستی شان را وصف کنم.پس می گذرم وبه شرح آن شب رویایی می پردازم.شب زیبایی که برادران با صفای من بعد از هشت سال دعوت مرا قبول کردند ولحظاتی خاطره انگیز را برای برادر کوچک خود رقم زدند.

"همه آمده بودند."

اولین خاطره را محبوب ترین دوستمان آقا مجید عزیز به یادمان آورد. تلفنی به من گفت:"من که از سطح بازی بچه ها خبر ندارم پس سخت است عدالت را در تقسیم رعایت کنم."مجید مرد اهل دلی است که گذر زمان ذره ای از آن صفای درونی و اخلاق نیکش را کم نکرده است .آنقدر دوست داشتنی است که امکان ندارد کسی در کنار او باشد ولبخند، لحظه ای از لبانش دور شود.در آن روزگاران شیرین او مسوول بود دو تیم از بچه ها درست کند وآنقدر در این کار خبره شده بود که به قول معروف مو لای این تقسیم نمی رفت.

عقربه های ساعت به هشت شب که وعده دیدار بود نزدیک می شد.این را هم بگویم که زمین خاکی که ما آنجا فوتبال بازی می کردیم حالا به جای شور نوجوانی ما بساط دیگری در خود جای داده بود که از آن صحبتی نمی کنم.مجبور شدیم سالنی را هماهنگ کنیم که میزبان ما باشد وبه دلیل نبود آن در روستای خود چاره ای جز حضور در شهرنزدیک روستایمان نداشتیم.به محض رسیدن ،چند تن از یاران دوست داشتنی را دیدم که از سر شوق دقایقی قبل از آن ساعت، آنجا حضور داشتند.با دیدنشان به وجد آمدم.مجید،اکبروحسین آنجا بودند.کم کم دوستان دیگر هم سر رسیدند.در میان آنها اما حکایت حسین آقای زارعی بسیار جالب بود.حسین مردی پرشور با تکه کلام هایی طنز گونه که شادی را به همه تزریق می کرد.هنوز آن شوخ طبعی را با خود داشت .وقتی گفت:"من آخرین گل خودم را یازده سال پیش زدم" صدای خنده همه بلند شد. آخر حسین سالی یک گل بیشتر نمی زد و این اواخر همین یک گل را هم نمی زد.حالا دیگر همه آمده بودند وبساط احوال پرسی گرم.بغضی شدید آزارم می داد ولی خجالت می کشیدم گریه کنم.خاطرات آن روزهای طلایی در مقابل چشمانم رژه می رفتند.چهره ی اکثر آنها عوض شده بود ولی همچنان شادی را با خود داشتند.به یاد آن روزها مجید عزیز ما را تقسیم کرد. بازی شروع شد مجید گفت هر کس به تقسیم اعتراض دارد الان بگوید.بسیاری از آن جمع بعد از خراب شدن آن زمین دیگر هرگز فوتبال بازی نکرده بودند ولی آن چنان با انگیزه وپر شور تلاش می کردند که آدم را حیف می آمد ای کاش آن زمین هرگز...پنالتی شد حسین که یازده سال گل نزده بود پشت توپ رفت ولی مثل اینکه قرار نبود طلسم گل نزنی حسین حالا حالا ها بشکند.تمام شد .و ما ماندیم وخاطره زیبای آن شب که دوستان قدیمی محله ی قبله ی روستا دور هم جمع شدیم دوستانی که حالا برخی هایشان با بچه هایشان آمده بودند دوستانی مثل:

حسن وحسین ومحمد و ابراهیم واسماعیل کردوانی که اگر نبودند توپ های ما هیچ گاه به بازی نمی رسیدند چون تکه تکه های چرمی توپ با هنرمندی آنها به هم دوخته می شد.

رضا خیاط با دریبل هایی که باعث حساسیت حسین شده بود و پای رضا همیشه آماج خطا های حسین.

حسین زارعی عزیز که گرما بخش جمع ما بود ولی حیف که گاهی مجبور می شد بیرون باشد تا سلمان دهدار که سطح بازیش مثل او بود بیایید تا مجید تقسیمش کند.و آخر کار هم تکه کلامش را تکرار کند"آخر بازی فول فولو"(هر کی خطا)

رضا شهنیایی (حاجی)که هیچ وقت سر نزد

عباس شهنیایی عزیز با آن بازی همیشه خوبش

رضا شهنیایی(علی)با آن دوهای معروفش

اکبر با آن قهر کردنش

رضا شهنیایی (حاجی)با آن شم بالای گلزنیش

حیدر خیاط با آن بازی خوب و ادب سرشارش

حسین شکیباییان با آن خطاهای معروفش

علی جعفری که در فوتبال فقط سر زدن را قبول داشت .

غلام حسین جعفری که همیشه در کودکی آرزو داشتم یک روز در کنارش فوتبال بازی کنم.

حمزه با آن اعصاب همیشه خردش

علی زارعی با آن حرکت های لب خطش

حسن و رضا حیدری بی حاشیه

کربلایی اکبر حیدری با آن نوک پاهای معروفش که همیشه خودش گل آخر رو می زد.

مختار خیاطی که بمب خنده بود.

احمد شهنیایی با آن دفاع های کوبندش

محمد خانی با خونسردی عجیبش

اسماعیل احمدی و اوت دستی های معروفش وسلمانشون با سر های فوق العادش

احمد عاشوری با آن شوت های وحشتناکش

دوستان خوب دیگرم رسول زارعی مهدی جعفری،علی خیاطی،سلمان دهدار،علیزاده و....

و باخره سه یار همیشه همراهم:مجید جعفری ،غلامرضا الوندی وعبدالحسین الوندی که در خصوص آنها هیچ نمی گویم جز اینکه هیچ گاه نتوانستم جواب خوبی هایشان را بدهم.

فقط می توانم بگویم برای همه آنها آرزوی خوشبختی در زندگی شان وعاقبت بخیری آنها را دارم.دوستانی که  خوشی هایمان با آنها گذشت و هر کدامشان نقش بسزایی در رفتارمان داشتند.

هدفم از نوشتن این نوشته قدردانی از آنها بود و بردن شما به خاطرات  با دوستانتان.سلام مرا به همه آنها برسانید اگر تلاش کردید یک بار دیگر هرچند برای لحظاتی، آنها را دور هم جمع کنید.

عمار شهنیایی/تهران یک شب سرد زمستانی /تنهایی و شبی که نوای دلنشین یاد ایام استاد شجریان اشک هایمان را در آورده است.

تمامی وجود من برای دوستان اهل دلم.

 

نویسنده : شهنیایی | ساعت 0:11 روز پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
| لینک ثابت

  

بنام خدای خوبی ها

با درود و زنده باد وآرزوی سلامتی برای شما امید های حیاتم. کلام را بعد از تاخیری بدون بهانه از سر می گیرم.

سلام می کنم اول به رسم ادب به دوست عزیز غربت نشینم زرتشت عزیز وبرادر مهربانش شاپور باصفا.

چون آنان دور از مام میهن دل سرشار از مهرشان به گرمای عشق زنده است ،عشق به سرزمین عشق به مردمانش و مهمتر از همه عشق به جنوب.شیخ پاکدامن ما جواد جاودان را درودی وافر نثار می کنم.

واما بعد آخرین مطلبم در خصوص بازگشت به جنوب بود .عید فطر را در شهنیا گذراندم واز حضور در کنار مردمانش به قول آن گرامی دوست تلذذ بردم.

شاید یکی از مهترین عواملی که شوق حضور ما را بیشتر می کرد زیارت زایر عبدالله بود .بنا بر عادت معهود ودر حالی که بغضی عجیب سراسر وجودم را گرفته بود به سمت خانه ای رفتم که دیگر فرشته اش رفته بود پیش خدا .با نگاهی سرشار از حسرت به مزرعه ای نگاه کردم که حالا به جای پرگون های زایر عبدالله خانه ای سبز شده بود و دیگر صدای زایر عبدالله از آنجا به گوش نمی رسید.دور تنها اتاق زایر عبدالله خس(نوعی حصار که از درخت خرما می ساختند )بود همیشه قبل از آنکه خدمتشان برسم اگر صدای آنها را از خس می شنیدم پی می بردم که هستند ولی آن روز...

زایر بعد از رفتن دی حاج علی رفته روستای کناری پیش دخترش زندگی کنه،زایر عبدالله از شهنیا رفت....

گریه امانم را نمی دهد.در کنار خس غریبی که گویا او هم غمی بزرگ در دل داشت نشستم و دور از چشم مردمان دیار برای خودم اشک ریختم .آخر چرا....

عادت نداشتم زایر عبدالله را در جایی غیر از خانه خودش و مسجد ببینم .منتظرش ماندم.صبح عید فطر بود همه برای اقامه نماز عید آمده بودند.بعد از چند ماه دوری شوق دیدن همه را داشتم در حالی که گرم دوستان بودم از دور پیرمردی را دیدم که در کنار قبر یکی از شهدا به جایگاه تکیه داده بود بنا به علاقه فراوانی که به پیران روستا داشتم ،چشمانم کنجکاوی کردند. درست حدس زدم زایر عبدالله بود.ناخوداگاه از جمع دوستان جدا شدم به سوی او رفتم دستان پر مهرش را بوسه زدم وزمانی غم هایم بیشتر شد که دیدم یکی از دستان زایر شکسته بود می گفتند افتاده بود و...آمده بود تا عید را به دی حاج علی تبریک بگوید.آنقدر بغض کرده بودم که برای پنهان داشتن آن بلافاصله از پیشش رفتم.

دوستان خوبم مثل همیشه هیچ حرفی برای گفتن ندارم .روزگار زایر روزگار...

بدرود ای انسان های اهل دل/.شهنیایی/تهران/یک شب پاییزی بارانی/و مهمتر از همه تنهایی.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 23:57 روز شنبه بیست و سوم آذر 1387
| لینک ثابت