تبليغاتX
کیان جنوب
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  تقدیم به ساکنان کوی امیر آباد واستاد بزرگ آیت ا...امجد
سلام.

یادش بخیر...

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

ساکن ساده دل کوی امیر آبادم....  

نویسنده : شهنیایی | ساعت 23:58 روز چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
| لینک ثابت

  تقدیم به لب هاب بیگانه به خنده سید احمد. محمدحسین . احمدآقا وع.ش
 

"حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی وشوخی وبذله و لطیفه نوک جمع را چیده و متکلم وحده و مجلس آرای بلا معارض شده بود.

این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود از سرگذشت های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کردکه چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم.همه گوش شده بودند وایشان زبان.عجب در این است که فرو رفتن لقمه های پی در پی ابدا جلو صدایش را نمی گرفت.گویی حنجره اش دو تنبوشه داشت:یکی برای بلعیدن لقمه ودیگری برای بیرون دادن حرف های قلنبه...

...مصطفی مثل اینکه غفلتا فنرش در رفته باشد بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت:"حالا که می فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره ی فرنگی سرخش کرده اند روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه مختصر می چشیم."دیگران که منتظر چنین حرفی بودند فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند ودر یک چشم به هم زدن گوشت و دوازده حلقوم و کتل و گردنه ی یک دوجین شکم و روده مراحل مضغ وبلع و هضم و تحلیل را پیمود.یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده و قدم به عالم وجود ننهاده بود می گویند انسان حیوانی است گوشتخوار ولی این مخلوق عجیب گویا استخوانخوار خلق شده بودند.واقعا مثل این بود هر کدام یک معده یدکی هم همراه آورده باشند...

در همان بحبوحه ی بخور بخور که منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان فتنه گر و وقاحت این مصطفای کله خر انداخته بود باز صدای تلفن بلند شد.بیرون جستم ولی فورا برگشته رو به آقای شکارچی نموده گفتم:"آقا مصطفی خان وزیر داخله شخصا پای تلفن است واصرار دارد دو کلمه با خود شما صحبت کند."...

به مجرد اینکه از اتاق بیرون آمدیم در را بستم و صدای کشیده آب نکشیده ای –به قول متجددین –طنین انداز گردید وپنج انگشت دعا گو به معیت مچ وکف و مایتعلق به روی صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست..."

"گوشه هایی از داستان خاطره انگیز کباب غاز اثر استاد فقید محمد علی جمالزاده"

 

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:35 روز شنبه سیزدهم تیر 1388
| لینک ثابت