تبليغاتX
کیان جنوب
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  تقیم به عاشق ترین مدیر

سلام دوستان

با کسب اجازه از استاد دکتر مجید عابدی

سالهاست که او را می شناسم آن روزها یک موتور سیکلت متفاوت داشت خیلی با حال و با صفا بود یادم هست همان موتور را مهندس احمد جمالی نیا خرید که اتفاقا همان روز اول احمد آقا دم درب مدرسه به طرز وحشتناکی زمین خورد و....

از همان اولین دیدار پی به متفاوت بودن او بردم اما اعتماد به نفس نداشتم که نزدیکش بروم و بعدها اما چقدر پشیمان که چه روز هایی را برای هم نشینی از دست دادم افسوس و هزاران افسوس.

بعد از یک سال او شد مدیر مدرسه ای که دانش آموزانش به شر بودن معروف بودن دبیرستان شهید بردستانی بردخون را می گویم .

همه ی هم دوره ای های ما از سال ۷۸حتما هنوز خاره ی آن مدیر ترکه ای و بلند بالا را به یاد دارند که روز اول چه زیبا همه ما را به همکاری به نظم دعوت کرد آن هم طبق معمول با یک شعر :

"چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی          که یک سر مهربئنی درد سر بی"

هروقت هم که این گونه می گفت:

آراستن سرو به پیراستگی است.

ما می فهمیدیم که باید موهایمان را کوتاه کنیم.

همیشه باعث افتخار خود می دانم که او ما وبقیه دوستان را در طول سه سال پر هیاهوی دبیرستان  هدایت و راهنمایی کرد.

بعد از آن روزی شنیدم استاد ریس آموزش و پرورش شده است ابتدا اندکی ناراحت شدم می ترسیدم بچه ها از نعمتش محروم شوند و ایشان را مجبوربه رعایت منش روسای ایران زمین کنند.اما خیلی زود این تردید برطرف شد برای اولین بار روزی که به بردخون برگشته بودم برای دیدار او به دفتر کارش رفتم از تعجب مانده بودم چه بگویم توقع رفتاری رییس گونه را داشتم اما با همان رفتار ساده  و پر جذبه همیشگی اش که به گفته ی خودش آنرا وامدار مادرش می دانست به استقبالم آمد.اتاق موقرش پر بود از ابیات نغز و زیبا. اتاقش بوی ادب می داد و صفا .در چند دقیقه ای که در کنارش نشسته بودم لذتی وصف نشدنی نصیبم شد  باز هم به رسم همیشگی با نثر و نظم به من درس می آموخت.

از آن روز با توجه به شرایط کاری خدمت روسای زیادی رسیده ام اما چون او را در جایی نیافته ام .الان که با خود می اندیشم دلیل آنرا در این نکته می یابم که او مدیری عاشق بود و وخیلی ها عاشق مدیری.

برای او که اکنون بعد از سال ها درس عشق دادن در کنار رضای آل محمد درس عاشقی می آموزد آرزوی سلامتی می کنم. 

"کاش بگذارند تنها اندکی چون او باشم "

نویسنده : شهنیایی | ساعت 1:18 روز جمعه سیزدهم شهریور 1388
| لینک ثابت

  تقدیم به اولین آموزگارم که خدا را شکر درس نخواند"پدرم"

سلام دوستان خوبم.

این روزها به یکی از بهترین آرزوهایم رسیده ام.

"از قلم برای شادی دیگران استفاده کنم."

نمی توانم بیشتر توضیح بدهم.افطار امروز البته بیشتر از سایر روزها به ذهنم ماند.اینکه خدا چقدر خوبه

که از انسان کوچکی چون من استفاده می کنه تا دختری کوچک افطار را کنار پدرش باشه.

دوستان خوبم بعد از آنکه یک به اصطلاح  فول پروفسور آنقدر دلم را شکست که در برابر خیلی

ها وسط دانشگاه نشستم گریه کردم با خودم عهد کردم از قلمم فقط برای شادی استفاده کنم.

لذت شاد کردن مردم پاک جنوب آدم را می برد به لذت کنار استاد عابدی نشستن و مثنوی های شبانه اش را با گوش دل شنیدن.

 

 

نویسنده : شهنیایی | ساعت 21:23 روز سه شنبه سوم شهریور 1388
| لینک ثابت