|
فقط سلام وبی مقدمه
نقاشی بود به نام آذین.آذین نقاش باشی سلطان بود;عکس های سلطان را در حالت ها و رخت های جوراجور نقاشی می کرد٬منظره های زیبا از کوه ها و دشت های سرسبز٬آبشارهای بلند وجنگل های انبوه وپرندگان وگربه های ملوس وزنان چاق می کشیدودل سلطان را شاد می کرد.
سلطان هم او را عزیز می داشت و با دادن انعام و صله های فراوان وپر وپیمان دل نقاش باشی را شاد می کرد.روزگار آذین خوش بود.
این بود تااین که سلطان را سفری پیش آمد وآذین فراغتی یافت وبا خود گفت :((دلم برای روستایم تنگ شده ٬چه خوب است که سری به روستای زادگاهم بزنم ومادر وخویشاوندانم را ببینم.))
القصه ٬نقاش باشی پس از سالها به روستایش رفت.مادرش ومردم روستا وحال وکارشان را دید وبا نقاشی های فراوان به دربار بازگشت.تابلوهایش را به در ودیوار قصر آویخت.
سلطان که از سفر آمد نقاشی ها را دید;دیوارها وچینه های خراب وفرو ریخته ٬خانه های گلی نیمه ویران وتوسری خورده ٬کوچه های باریک ٬پیچ واپیچ وغم زده٬حیوان های لاغر وپوست واستخوان٬درخت ها ومزرعه های تشنه وپژمرده ٬مردمانی غمگین ومریض احوال ;پیرمردها وپیرزن ها دم مرگ وجوان ها بی کار وبیمار٬رنگ ها خفه ومرده.
سلطان را بگو٬کاردش می زدی خونش در نمی آمد٬از بس خشمگین وناراحت شد.رو کرد به نقاش که:
-این جا کجاست نقاش باشی؟.
آذین تعظیمی کرد وگفت :((روستای من ٬زادگاه من٬که در سرزمین شماست.))
سلطان عصای زرین اش را بلند کرد و برشانه ی نقاش کوفت وگفت:((چشم ما را دور دیدی ٬خیالات بافتی.تو را چه شده است دروغ ودغل بر قلمت جاری شده وخاطر ما را آزارده ای ؟.این ده ویران کجاست ؟باور نمی کنیم در کشور ما چنین مردمانی در چنین روستایی زندگی کنند.))
نقاش گفت:((قربان خاک پایت گردم .این ده ٬ده ماست.ده من است.من در این جا به دنیا آمده ام .پدر ومادرم هم در همین روستا بوده اند.سال ها از آنجا دور بوده ام .در نوجوانی به پایتخت آمدم .آواره بودم٬سختی ها کشیدم٬گرسنگی ها خوردم ٬تا به نوکری نقاش پیری در آمدم .نقاش در من ذوقی دید ومرا با هنرش آشنا کرد.نقاش شدم.دست تقدیر مرا به دربار کشاند.))
سلطان دست بر سبیل های بلندش کشید وگفت:((نان مرا خوردی .خوراک خوب وچرب و شیرین در شکمت ریختی .رخت ها یی از ابریشم زربفت پوشیدی وما را با هنرت سرگرم کردی ٬حالا ما را با نقاشی هایت آزار می دهی .نمک به حرامی ٬نمک به حرام.چرا چنین کردی؟))
نقاش دیگری که رقیب او بود واورا دوست نداشت٬حاضر بود٬پیش آمد وتعظیم کرد وهیزم به تنور خشم سلطان انداخت وگفت:((قبله ی عالم به سلامت باد٬خاطر مبارک آسوده باشد.در سرزمین پهناور وآباد شما چنین روستایی نیست.آذین به اشاره ی دشمنان قبله ی عالم٬خواسته است وجود مبارک را ناراحت کند.))
سلطان گفت:((فرمان می دهم تحقیق کنند.اصلا خودمان می رویم و از نزدیک این روستا را می بینیم ٬اگر راست گفته باشی ٬می دهم کدخدای آن ده را گردن بزنند.اگر دروغ گفته باشی وخطا بر قلمت جاری شده است گردن تو را می زنم .قبول داری؟))
آذین زمین اطاعت بوسید وگفت:((هر چه سلطان اراده کنند به دیده منت دارم.))
وزیر گفت)) قبله ی عالم ٬شما تازه از سفر آمده اید وخسته اید .رخصت دهید دو ماه دیگر آن روستا به قدوم مبارک روشن شود.))
باری ٬دو ماه دیگر ٬سلطان به اتفاق آذین و درباریان به آن روستا رفت .سلطان روستایی دید آباد وسرسبز٬پر آب .با مردمانی شاد و رخت هایی نو.خانه هایی نو ساخته .قناتی لای روبی شده ٬مزارع وباغ هایی شاداب .دخترکان زیبا با پیراهن گل منگلی سرود خواندند.
پسران جوان با هم کشتی گرفتند .صدای ساز ودهل در روستا پیچید.بوی خوش اسفند وکندر هوای روستا را پر کرد .گاو و گوسفند قربانی کردند.زن ها گلیم ها و قالی های دست بافت شان را به میدان ده آوردند وبه سلطان نشان دادند .روستاییان با نان برشته وتازه و عسل وکره وپنیر مرغوب و گردوی سفید و اعلا از سلطان وهمراهان پذیرایی کردند.سلطان محصولات روستا را دید.گردو ها درشت٬اندازه ی انار.انارها اندازه ی هندوانه وکدو تنبل ها قد گنبد حمام.شاعر روستا شعر بلند بالایی در وصف سلطان خواند .کمانچه و سرنا زدند وپای کوفتند پیش پای سلطان.پیرزنی به جان سلطان و عنایت او دعای فراوان کرد.چوپانی قوچ بزرگ و سر حالش را به سلطان هدیه داد.کدخدا فنجانی آب سر عصایش گذاشت٬ته عصا را روی پیشانی اش جا داد٬در میان جوان ها رقصید٬فنجان نیفتاد.
سلطان در میان هیاهوی شاد و رقص وپایکوبی روستاییان خوش بود٬رو کرد به آذین که :((دیدی ٬حالا ما با تو چه کنیم؟.سر قولت هستی؟.))
آذین که با تعجب و خوشحالی به همه کس وهمه چیز نگاه می کردگفت:((من آماده ام ٬دیگر آرزویی ندارم.))
سلطان گفت:((بگو آن روستای بدبخت را در خواب دیده بودی.))
آذین گفت:((اکنون خواب می بینم.زمانی که آن نقاشی ها را بر پرده می کشیدم بیدار بودم.))
سلطان اشاره کرد که دست های او را ببندند.
از هیچ کس صدایی برنیامد.
نقاش را می بردند که گردن بزنند.مادرش او را در آغوش گرفت وگفت:((آذین ٬آمدند وهمه چیز را درست کردند.روستای ما با هنر تو دیده شد٬مهرت بر دل ها و نامت بر زبان این مردمان مهربان و سال دیده خواهد ماند٬بر ظاهرشان ننگر .تو از مایی .نمی میری٬ماندگار خواهی شد.خدا را دوست دارد٬ومن مادر خوشبختی هستم.))
توضیح:دوستان عزیزم داستان کوتاه بالا از آثار استاد هوشنگ مرادی کرمانی بود که رنج تایپ کردن آن را عاشقانه و به عشق دوستان خوبم به جان خریدم تا شاید به آن چه در ذهن دارم برسم. در باب انتخاب این افسانه هیچ نمی گویم که می دانم خوانندگان عزیز حدیث مفصلی از این مجمل می خوانند.درود بر شما صابران
|