تبليغاتX
کیان جنوب
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  تقیم به عاشق ترین مدیر

سلام دوستان

با کسب اجازه از استاد دکتر مجید عابدی

سالهاست که او را می شناسم آن روزها یک موتور سیکلت متفاوت داشت خیلی با حال و با صفا بود یادم هست همان موتور را مهندس احمد جمالی نیا خرید که اتفاقا همان روز اول احمد آقا دم درب مدرسه به طرز وحشتناکی زمین خورد و....

از همان اولین دیدار پی به متفاوت بودن او بردم اما اعتماد به نفس نداشتم که نزدیکش بروم و بعدها اما چقدر پشیمان که چه روز هایی را برای هم نشینی از دست دادم افسوس و هزاران افسوس.

بعد از یک سال او شد مدیر مدرسه ای که دانش آموزانش به شر بودن معروف بودن دبیرستان شهید بردستانی بردخون را می گویم .

همه ی هم دوره ای های ما از سال ۷۸حتما هنوز خاره ی آن مدیر ترکه ای و بلند بالا را به یاد دارند که روز اول چه زیبا همه ما را به همکاری به نظم دعوت کرد آن هم طبق معمول با یک شعر :

"چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی          که یک سر مهربئنی درد سر بی"

هروقت هم که این گونه می گفت:

آراستن سرو به پیراستگی است.

ما می فهمیدیم که باید موهایمان را کوتاه کنیم.

همیشه باعث افتخار خود می دانم که او ما وبقیه دوستان را در طول سه سال پر هیاهوی دبیرستان  هدایت و راهنمایی کرد.

بعد از آن روزی شنیدم استاد ریس آموزش و پرورش شده است ابتدا اندکی ناراحت شدم می ترسیدم بچه ها از نعمتش محروم شوند و ایشان را مجبوربه رعایت منش روسای ایران زمین کنند.اما خیلی زود این تردید برطرف شد برای اولین بار روزی که به بردخون برگشته بودم برای دیدار او به دفتر کارش رفتم از تعجب مانده بودم چه بگویم توقع رفتاری رییس گونه را داشتم اما با همان رفتار ساده  و پر جذبه همیشگی اش که به گفته ی خودش آنرا وامدار مادرش می دانست به استقبالم آمد.اتاق موقرش پر بود از ابیات نغز و زیبا. اتاقش بوی ادب می داد و صفا .در چند دقیقه ای که در کنارش نشسته بودم لذتی وصف نشدنی نصیبم شد  باز هم به رسم همیشگی با نثر و نظم به من درس می آموخت.

از آن روز با توجه به شرایط کاری خدمت روسای زیادی رسیده ام اما چون او را در جایی نیافته ام .الان که با خود می اندیشم دلیل آنرا در این نکته می یابم که او مدیری عاشق بود و وخیلی ها عاشق مدیری.

برای او که اکنون بعد از سال ها درس عشق دادن در کنار رضای آل محمد درس عاشقی می آموزد آرزوی سلامتی می کنم. 

"کاش بگذارند تنها اندکی چون او باشم "

نویسنده : شهنیایی | ساعت 1:18 روز جمعه سیزدهم شهریور 1388
| لینک ثابت

  تقدیم به اولین آموزگارم که خدا را شکر درس نخواند"پدرم"

سلام دوستان خوبم.

این روزها به یکی از بهترین آرزوهایم رسیده ام.

"از قلم برای شادی دیگران استفاده کنم."

نمی توانم بیشتر توضیح بدهم.افطار امروز البته بیشتر از سایر روزها به ذهنم ماند.اینکه خدا چقدر خوبه

که از انسان کوچکی چون من استفاده می کنه تا دختری کوچک افطار را کنار پدرش باشه.

دوستان خوبم بعد از آنکه یک به اصطلاح  فول پروفسور آنقدر دلم را شکست که در برابر خیلی

ها وسط دانشگاه نشستم گریه کردم با خودم عهد کردم از قلمم فقط برای شادی استفاده کنم.

لذت شاد کردن مردم پاک جنوب آدم را می برد به لذت کنار استاد عابدی نشستن و مثنوی های شبانه اش را با گوش دل شنیدن.

 

 

نویسنده : شهنیایی | ساعت 21:23 روز سه شنبه سوم شهریور 1388
| لینک ثابت

  تقدیم به همه ی آنهایی که این روزها باعث ناراحتی آنها می شوم و البته با دنیای مجازی سر وکاری ندارند.
سلام دوستان.

من همه را دوست دارم.

 

 

نویسنده : شهنیایی | ساعت 0:4 روز سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
| لینک ثابت

  تقدیم به ساکنان کوی امیر آباد واستاد بزرگ آیت ا...امجد
سلام.

یادش بخیر...

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

ساکن ساده دل کوی امیر آبادم....  

نویسنده : شهنیایی | ساعت 23:58 روز چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
| لینک ثابت

  تقدیم به لب هاب بیگانه به خنده سید احمد. محمدحسین . احمدآقا وع.ش
 

"حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی وشوخی وبذله و لطیفه نوک جمع را چیده و متکلم وحده و مجلس آرای بلا معارض شده بود.

این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود از سرگذشت های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کردکه چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم.همه گوش شده بودند وایشان زبان.عجب در این است که فرو رفتن لقمه های پی در پی ابدا جلو صدایش را نمی گرفت.گویی حنجره اش دو تنبوشه داشت:یکی برای بلعیدن لقمه ودیگری برای بیرون دادن حرف های قلنبه...

...مصطفی مثل اینکه غفلتا فنرش در رفته باشد بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت:"حالا که می فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره ی فرنگی سرخش کرده اند روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه مختصر می چشیم."دیگران که منتظر چنین حرفی بودند فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند ودر یک چشم به هم زدن گوشت و دوازده حلقوم و کتل و گردنه ی یک دوجین شکم و روده مراحل مضغ وبلع و هضم و تحلیل را پیمود.یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده و قدم به عالم وجود ننهاده بود می گویند انسان حیوانی است گوشتخوار ولی این مخلوق عجیب گویا استخوانخوار خلق شده بودند.واقعا مثل این بود هر کدام یک معده یدکی هم همراه آورده باشند...

در همان بحبوحه ی بخور بخور که منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان فتنه گر و وقاحت این مصطفای کله خر انداخته بود باز صدای تلفن بلند شد.بیرون جستم ولی فورا برگشته رو به آقای شکارچی نموده گفتم:"آقا مصطفی خان وزیر داخله شخصا پای تلفن است واصرار دارد دو کلمه با خود شما صحبت کند."...

به مجرد اینکه از اتاق بیرون آمدیم در را بستم و صدای کشیده آب نکشیده ای –به قول متجددین –طنین انداز گردید وپنج انگشت دعا گو به معیت مچ وکف و مایتعلق به روی صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست..."

"گوشه هایی از داستان خاطره انگیز کباب غاز اثر استاد فقید محمد علی جمالزاده"

 

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:35 روز شنبه سیزدهم تیر 1388
| لینک ثابت

  هنرمندی شادی آفرین

سلام یاران همراه

 

در این وانفسای غربت دیدن سیمای پر مهر او آرام کننده پریشانی ماست.او را از زمان های دور می شناسم.آن روز ها در مدرسه ما می گفتند:نمی دانید چه صدای خوبی دارد.اما بیشتر آوازه اش به خاطر هنر نمایی در عرصه نقاشی بود.سال ها از آن روزها می گذرد و ما امروز در پایتخت عجیب ایران که پر از انواع تناقضات گوناگون است توفیق هم نشینی با او را داریم .امکان ندارد در کنار او باشی و لبخند لحظه ای از لب های شما کنار رود .مردی شیرین و با صفا که جذبه ی او انسان را شیفته خود می کند .به قول خودم "غم بر" است .علیرغم همه مشکلات همیشه دیدی متفاوتر از همه دوستان به دنیا دارد واین شاید به خاطر هنر اوست.معمولا دوستان نزدیک را در ابتدا با نوای دلنشینی همراه می کند نوای زیبایی که چون از سرشت پاک او بر می آید بسیار دلنشین تر می شود.

در سال 1356 در روستای مرداب شیرین دشتی به دنیا آمده و تا پایه چهارم در سرزمین مادری روزگار گذرانده است.خاطره شیرینی از آن روزها برایم بازگو کرد که ای کاش اجازه نوشتن آن را داشتم.سال 1365 سوار بر سیل و آب خروشان در روستای ادیب پرور وحدت آباد از روستا های بخش بردخون پهلو گرفت و لنگر ادب وبزرگی انداخت وسیل باعث نشد تا مردمان باصفای مرداب شیرین از هم جدا شوند.

استاد" امرالله اسماعیلی" در خانواده ای اصیل تربیت یافت. سال 1375 با کسب رتبه عالی وارد دانشگاه هنر تهران شد تا عشق دوران کودکی را به شکل علمی در رشته نقاشی معتبرترین دانشکده هنر ایران بگذراند . وچون بر خلاف ما علم را با عشق دنبال می کرد خیلی زود شهره عرصه نقاشی ایران زمین شد.و دستاورد تلاش او در این عرصه کسب مقام های متعدد از نمایشگاه های مختلف بود.که آخرین آن نقاش برگزیده  ورک شاپ تهران و شرکت در نمایشگاه تصویر سازی دانشگاه آرت دکوی پاریس وشرکت در نمایشگاه هفته فرهنگی ایران درسودان است.

آخرین بار که در خدمتش بودم می گفت دل مشغولی من نقاشی وقصه است ونقاشی را درد همه درد ها می دانم .

استاد" امرالله اسماعیلی" هم اکنون در دانشکده هنر های زیبای دانشگاه تهران تحصیلات تکمیلی خود را رشته تصویر سازی ادامه می دهد.

به امید روزی که با او در کنار ساحل آرامش بخش خلیج فارس مهمان نوای گرم شروه او باشیم واو دریا را به عشق جاشو ها وصیادان جنوب برایمان نقاشی کند.

درود بر شما.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:23 روز یکشنبه چهارم اسفند 1387
| لینک ثابت

  در پاسخ به سید خدا

سلام دوستان خوبم

 

دوست وبرادر بهتر از جانم سید خدا در وبلاگ خود مطلب تاثیر گذاری را به رشته نگارش در آورده بود، واز مخاطبان خود خواسته بود تا در خصوص آن نظرات خود را بیان دارند(وبلاگ نی نامه سروش آگاهی).

به نظرم رسید که این خواسته ی سید خدا را با مطالبی که در زیر می آورم از زبان بزرگانی دیگر چون او پاسخ دهم:

"عمده ترین اصول برای نزدیک تر شدن انسان ها به یکدیگر در جهان کنونی به منظور تحقق صلح پایدار"،این عنوان مطلبی است که استاد دکتر مجتهد شبستری قصد دارند تا در جامعه ایران به آن بپردازند.با این توضیح که اندیشمندانی از سایر ادیان نیز این ماموریت را در کشورهای خود بر عهده دارند.

10 اصل صلح:

1.هیچ صلحی بدون عدالت و هیچ عدالتی بدون صلح قابل تحقق نیست.2.هیچ صلحی در جهانی که نابرابری های اجتماعی و فقر وگرسنگی در آن وجودارد،محقق نمی شود.3.هیچ صلحی بدون رد مطلق خشونت قابل تحقق نیست.4.هیچ صلحی در جهان بدون به رسمیت شناختن حرمت درونی وذاتی همه اعضای خانواده بشری وبدون وجود یک سیستم حقوقی به عنوان تضمین کننده حقوق بشر تحقق پیدا نمی کند.5.هیچ صلحی در دنیا پایدار نیست،مگر اینکه بنیاد های کثرت گرایی اجتماعی به رسمیت شناخته شود.6.گفتگو.7.هیچ صلح پایداری بدون آمادگی برای حل مسالمت آمیز نزاع ها و جلوگیری از نزاع های آتی محقق نمی شود.8.صلح پایدار به وجود نمی آید مگر اینکه تعلیم وتربیت بر اساس ارزش های عالی انسانی و دینی شکل گرفته باشد،نه بر اساس تقلید وسنت.9.هیچ صلح پایداری تحقق پیدا نمی کند مگر اینکه در همه ساحت های زندگی انسانی حقوق حضور داشته باشند.10.صلح پایدار به وجود نمی آید مگر اینکه به صورت مناسب و شایسته حقوق اقلیت ها به رسمیت شناخته شود.

البته این کلام استاد بیشتر ناظر به قسمت اول نوشته استاد، سید احمد موسوی پور در وبلاگ نی نامه است.

درود برشما دوستان عزیز، مطلب بعد در خصوص استادی است که به نظر این حقیر اهل دل ترین مرد پایتخت ایران، تهران است.   

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:11 روز جمعه سیزدهم دی 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان جمع نشین من

 

همزمان با نگارش این نوشته کوتاه تصنیف زیبایی از آواز خوان جوان موسیقی سنتی ایران محمد رضا معتمدی را گوش می دهم که دوبیتی های بابا طاهر را با هنرمندی هر چه تمام تر اجرا می کند.بعد ازپشت سر گذاشتن روزی خسته کننده در حالی که در یک شب آرام پاییزی در حال مطالعه روزنامه وزین اطلاعات که فخر عرصه ی بیمار رسانه های ایران زمین است بودم، خبر حزن انگیزی را دیدم."استاد مهدی آذریزدی نویسنده نامدار کتابهای کودک،یزد را ترک کرد.این نویسنده بزرگ،به علت کهولت سن و"تنهایی"،یزد را ترک کرد و برای زندگی با پسر خوانده اش به کرج رفت.

تصنیف این گونه به نوا در آمده بود:  "خداوندا به فریاد دلم رس         کس بی کس تویی مو مونده بی کس"

                                               "همه گویند طاهر کس نداره      خدا یار مویه چه حاجت کس"

در میان خبرهای ریز و درشت امروز که هر کدام سیاست واقتصاد را جولانگاه خود قرار داده بودند والبته یزدی های شهره ای نیز در همایش های مختلف سیاسی عرض اندام کرده بودند اما جایی برای مهدی قصه های کودکی ما در میان این اخبار نبود.

تهران شانزدهم آذرماه
نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:33 روز شنبه هفتم دی 1387
| لینک ثابت

  

"بنام خداوند سرشار از مهر"

سلام دوستان خوبم

بی مقدمه با شما از زیباترین شب سال خودم در سال 87 می گویم.

قرار بود همه آن شب جمع شوند.همه ی آن هایی که با هم بزرگ شده بودیم ،با هم شاد بودیم وبا هم غمگین.همه ی آنهایی که هیچ چیز نداشتیم که بین ما فاصله بیندازد.برادرانی بودیم که حلقه ارتباطمان یک چیز بود ویک چیز"محبت به هم"آن قدر ناتوانم که نمی توانم دوستی شان را وصف کنم.پس می گذرم وبه شرح آن شب رویایی می پردازم.شب زیبایی که برادران با صفای من بعد از هشت سال دعوت مرا قبول کردند ولحظاتی خاطره انگیز را برای برادر کوچک خود رقم زدند.

"همه آمده بودند."

اولین خاطره را محبوب ترین دوستمان آقا مجید عزیز به یادمان آورد. تلفنی به من گفت:"من که از سطح بازی بچه ها خبر ندارم پس سخت است عدالت را در تقسیم رعایت کنم."مجید مرد اهل دلی است که گذر زمان ذره ای از آن صفای درونی و اخلاق نیکش را کم نکرده است .آنقدر دوست داشتنی است که امکان ندارد کسی در کنار او باشد ولبخند، لحظه ای از لبانش دور شود.در آن روزگاران شیرین او مسوول بود دو تیم از بچه ها درست کند وآنقدر در این کار خبره شده بود که به قول معروف مو لای این تقسیم نمی رفت.

عقربه های ساعت به هشت شب که وعده دیدار بود نزدیک می شد.این را هم بگویم که زمین خاکی که ما آنجا فوتبال بازی می کردیم حالا به جای شور نوجوانی ما بساط دیگری در خود جای داده بود که از آن صحبتی نمی کنم.مجبور شدیم سالنی را هماهنگ کنیم که میزبان ما باشد وبه دلیل نبود آن در روستای خود چاره ای جز حضور در شهرنزدیک روستایمان نداشتیم.به محض رسیدن ،چند تن از یاران دوست داشتنی را دیدم که از سر شوق دقایقی قبل از آن ساعت، آنجا حضور داشتند.با دیدنشان به وجد آمدم.مجید،اکبروحسین آنجا بودند.کم کم دوستان دیگر هم سر رسیدند.در میان آنها اما حکایت حسین آقای زارعی بسیار جالب بود.حسین مردی پرشور با تکه کلام هایی طنز گونه که شادی را به همه تزریق می کرد.هنوز آن شوخ طبعی را با خود داشت .وقتی گفت:"من آخرین گل خودم را یازده سال پیش زدم" صدای خنده همه بلند شد. آخر حسین سالی یک گل بیشتر نمی زد و این اواخر همین یک گل را هم نمی زد.حالا دیگر همه آمده بودند وبساط احوال پرسی گرم.بغضی شدید آزارم می داد ولی خجالت می کشیدم گریه کنم.خاطرات آن روزهای طلایی در مقابل چشمانم رژه می رفتند.چهره ی اکثر آنها عوض شده بود ولی همچنان شادی را با خود داشتند.به یاد آن روزها مجید عزیز ما را تقسیم کرد. بازی شروع شد مجید گفت هر کس به تقسیم اعتراض دارد الان بگوید.بسیاری از آن جمع بعد از خراب شدن آن زمین دیگر هرگز فوتبال بازی نکرده بودند ولی آن چنان با انگیزه وپر شور تلاش می کردند که آدم را حیف می آمد ای کاش آن زمین هرگز...پنالتی شد حسین که یازده سال گل نزده بود پشت توپ رفت ولی مثل اینکه قرار نبود طلسم گل نزنی حسین حالا حالا ها بشکند.تمام شد .و ما ماندیم وخاطره زیبای آن شب که دوستان قدیمی محله ی قبله ی روستا دور هم جمع شدیم دوستانی که حالا برخی هایشان با بچه هایشان آمده بودند دوستانی مثل:

حسن وحسین ومحمد و ابراهیم واسماعیل کردوانی که اگر نبودند توپ های ما هیچ گاه به بازی نمی رسیدند چون تکه تکه های چرمی توپ با هنرمندی آنها به هم دوخته می شد.

رضا خیاط با دریبل هایی که باعث حساسیت حسین شده بود و پای رضا همیشه آماج خطا های حسین.

حسین زارعی عزیز که گرما بخش جمع ما بود ولی حیف که گاهی مجبور می شد بیرون باشد تا سلمان دهدار که سطح بازیش مثل او بود بیایید تا مجید تقسیمش کند.و آخر کار هم تکه کلامش را تکرار کند"آخر بازی فول فولو"(هر کی خطا)

رضا شهنیایی (حاجی)که هیچ وقت سر نزد

عباس شهنیایی عزیز با آن بازی همیشه خوبش

رضا شهنیایی(علی)با آن دوهای معروفش

اکبر با آن قهر کردنش

رضا شهنیایی (حاجی)با آن شم بالای گلزنیش

حیدر خیاط با آن بازی خوب و ادب سرشارش

حسین شکیباییان با آن خطاهای معروفش

علی جعفری که در فوتبال فقط سر زدن را قبول داشت .

غلام حسین جعفری که همیشه در کودکی آرزو داشتم یک روز در کنارش فوتبال بازی کنم.

حمزه با آن اعصاب همیشه خردش

علی زارعی با آن حرکت های لب خطش

حسن و رضا حیدری بی حاشیه

کربلایی اکبر حیدری با آن نوک پاهای معروفش که همیشه خودش گل آخر رو می زد.

مختار خیاطی که بمب خنده بود.

احمد شهنیایی با آن دفاع های کوبندش

محمد خانی با خونسردی عجیبش

اسماعیل احمدی و اوت دستی های معروفش وسلمانشون با سر های فوق العادش

احمد عاشوری با آن شوت های وحشتناکش

دوستان خوب دیگرم رسول زارعی مهدی جعفری،علی خیاطی،سلمان دهدار،علیزاده و....

و باخره سه یار همیشه همراهم:مجید جعفری ،غلامرضا الوندی وعبدالحسین الوندی که در خصوص آنها هیچ نمی گویم جز اینکه هیچ گاه نتوانستم جواب خوبی هایشان را بدهم.

فقط می توانم بگویم برای همه آنها آرزوی خوشبختی در زندگی شان وعاقبت بخیری آنها را دارم.دوستانی که  خوشی هایمان با آنها گذشت و هر کدامشان نقش بسزایی در رفتارمان داشتند.

هدفم از نوشتن این نوشته قدردانی از آنها بود و بردن شما به خاطرات  با دوستانتان.سلام مرا به همه آنها برسانید اگر تلاش کردید یک بار دیگر هرچند برای لحظاتی، آنها را دور هم جمع کنید.

عمار شهنیایی/تهران یک شب سرد زمستانی /تنهایی و شبی که نوای دلنشین یاد ایام استاد شجریان اشک هایمان را در آورده است.

تمامی وجود من برای دوستان اهل دلم.

 

نویسنده : شهنیایی | ساعت 0:11 روز پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
| لینک ثابت

  

بنام خدای خوبی ها

با درود و زنده باد وآرزوی سلامتی برای شما امید های حیاتم. کلام را بعد از تاخیری بدون بهانه از سر می گیرم.

سلام می کنم اول به رسم ادب به دوست عزیز غربت نشینم زرتشت عزیز وبرادر مهربانش شاپور باصفا.

چون آنان دور از مام میهن دل سرشار از مهرشان به گرمای عشق زنده است ،عشق به سرزمین عشق به مردمانش و مهمتر از همه عشق به جنوب.شیخ پاکدامن ما جواد جاودان را درودی وافر نثار می کنم.

واما بعد آخرین مطلبم در خصوص بازگشت به جنوب بود .عید فطر را در شهنیا گذراندم واز حضور در کنار مردمانش به قول آن گرامی دوست تلذذ بردم.

شاید یکی از مهترین عواملی که شوق حضور ما را بیشتر می کرد زیارت زایر عبدالله بود .بنا بر عادت معهود ودر حالی که بغضی عجیب سراسر وجودم را گرفته بود به سمت خانه ای رفتم که دیگر فرشته اش رفته بود پیش خدا .با نگاهی سرشار از حسرت به مزرعه ای نگاه کردم که حالا به جای پرگون های زایر عبدالله خانه ای سبز شده بود و دیگر صدای زایر عبدالله از آنجا به گوش نمی رسید.دور تنها اتاق زایر عبدالله خس(نوعی حصار که از درخت خرما می ساختند )بود همیشه قبل از آنکه خدمتشان برسم اگر صدای آنها را از خس می شنیدم پی می بردم که هستند ولی آن روز...

زایر بعد از رفتن دی حاج علی رفته روستای کناری پیش دخترش زندگی کنه،زایر عبدالله از شهنیا رفت....

گریه امانم را نمی دهد.در کنار خس غریبی که گویا او هم غمی بزرگ در دل داشت نشستم و دور از چشم مردمان دیار برای خودم اشک ریختم .آخر چرا....

عادت نداشتم زایر عبدالله را در جایی غیر از خانه خودش و مسجد ببینم .منتظرش ماندم.صبح عید فطر بود همه برای اقامه نماز عید آمده بودند.بعد از چند ماه دوری شوق دیدن همه را داشتم در حالی که گرم دوستان بودم از دور پیرمردی را دیدم که در کنار قبر یکی از شهدا به جایگاه تکیه داده بود بنا به علاقه فراوانی که به پیران روستا داشتم ،چشمانم کنجکاوی کردند. درست حدس زدم زایر عبدالله بود.ناخوداگاه از جمع دوستان جدا شدم به سوی او رفتم دستان پر مهرش را بوسه زدم وزمانی غم هایم بیشتر شد که دیدم یکی از دستان زایر شکسته بود می گفتند افتاده بود و...آمده بود تا عید را به دی حاج علی تبریک بگوید.آنقدر بغض کرده بودم که برای پنهان داشتن آن بلافاصله از پیشش رفتم.

دوستان خوبم مثل همیشه هیچ حرفی برای گفتن ندارم .روزگار زایر روزگار...

بدرود ای انسان های اهل دل/.شهنیایی/تهران/یک شب پاییزی بارانی/و مهمتر از همه تنهایی.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 23:57 روز شنبه بیست و سوم آذر 1387
| لینک ثابت

  
سلام دوستان خوبم .بعد ۶ماه برای مدت یک هفته به سرزمین گرما وشرجی جنوب پرافتخار برگشته ام .فرصت را غنیمت شمرده و در جوار دوستان بی شمار جنوبی خود هستم که بی نهایت دلتنگشان بودم.و می خواهم به دیدار زایر عبدالله بروم.پس تا زمان باز گشت شما را خدای بی همتا می سپارم.بدرود
نویسنده : شهنیایی | ساعت 12:55 روز شنبه ششم مهر 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان خوبم

هوا به شدت گرم بود و گویا خورشید بنا نداشت علیرغم رسیدن آخر تابستان تقویمی در جنوب اندکی مهربان تر باشد.رمضان قمری فرا رسیده بود.مرد بازیار(کشاورز) می دانست که باید چه سختی طاقت فرسایی را در طول روز تحمل کند.به سیمای مظلوم فرزندان خود نگاه می کرد و غمی سرشار سراسر وجود او را فرا می گرفت.آخر اول مهر نزدیک بود وگرچه فرزندان با دیدن چهره سوخته پدر درخواستی از او نداشتند اما پدر می دانست...

گرما امان از همه بریده بود تشنگی به اوج رسیده بود مرد کشاورز گرچه رمقی برای او باقی نمانده بود اما همچنان زمین را برای کشت بوته گوجه فرنگی آماده می کرد .روزهای بلند تابستان وانجام فریضه روزه اما باعث نمی شد که بازیار بزرگ گلایه ای داشته باشد.

کار روزانه در نوبت قبل از ظهر پایان یافت و مرد با موتور سیکلت زوار در رفته خود برای استراحتی چند ساعته عازم خانه بود که راننده ای سوار بر مرکب خارجی خود فرزندان بازیار را برای همیشه ناامید کرد.

وقتی مادر این قصه را برایم می گفت غمی بزرگ سراسر وجودم را فرا گرفته بود با خود می گفتم ای کاش به جای واژه عدالت معلم خوبم چیز دیگری را به من آموخته بود .جنوب سرزمین گرما است سرزمین سختی ها سرزمین بازیارهای سخت کوشی که حاصل رنج یکساله آنها را ....واینجا ایران است برای سفری ورزشی 30 میلیارد هزینه می کنند.اینجا هر روز برای پایتخت نشینان اتوبوس هایی زیبا را هدیه می کنند اما زایر عبدالله ما برای رفتن به بردخون نیم ساعتی را بایست در زیر آفتاب سر کند شاید پیکان باری دلش برای او بسوزد واو را عقب ماشین خود بنشاند اینجا...آخر بایست فرقی بین پایتخت نشینان شمالی الاصل و آذری زبان با جنوب نشینان باشد دیگر...

بدرود دوستان خوبم بدرود.

توضیح:این متن توسط یکی از دوستان جنوبی به رشته نگارش در آمده است که از حقیر خواست از طریق وبلاگ این کمترین با شما درد دل کند وگرنه در قاموس ما انتقاد فعلا تعریف نشده است.ارادت مند شما شهنیایی.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 13:54 روز جمعه بیست و دوم شهریور 1387
| لینک ثابت

  

پیرزن ناله ی خفه ونومیدانه ای داشت.با نگاه های مضطرب ونیم جانش همه را به کمک می طلبید.پدرم به تقلا افتاده بود اما علاجی نبود.طبیب در ده نبود.فقط سید موسی٬سید نظر کرده ونابینای ده که یک پایش می لنگیدعهده دار طبابت آبادی بود.می گفتند سید موسی نظر کرده ی حضرت است وتف او شفاست.مار گزیدگان٬چشم زخم دیدگان٬بیماران٬تب داران وآنان که نوبه می کردند همه با تف سید موسی معالجه می شدند.

در دشتستان به سادات شا می گویند.شا موسی برای دوای خود٬برای همین تف افاده می فروخت٬نذر ونیاز می پذیرفت٬کیا وبیا داشت.برای دادن تف ناز می کرد.یک سرقند می بردند٬یک بره توغلی می بردند٬حلوا وبرنج وخرما می بردند وگاهی که مریض خیلی حالش سخت بود یک عبای شتری یا حله نازک تابستانی می بردند تا آقا سید که نقش شفا بود بر سر مهر آید وتف خود را با آداب ورسوم خاصی لای پنبه بیندازد ودر قوطی کبریت یا لای کاغذ بپیچد وبفرستد .اگر حق معالجه عبا بود یا پارچه بود یا چیزی بود که قیمتش زیاد بود ٬شاموسی خودش راه می افتاد٬لنگ لنگان به سر مریض می رفت وآب دهن را با انگشت به او می زد وبعد با هزار منت دعایی در گوش مریض می خواند وچند بار به طرف مریض فوت می کرد وسوت می کشید.

مادر بزرگ به خود می پیچید.رنگش آن به آن سیاه تر می شد.با آنکه تف شا موسی به وی رسیده بود٬اثری از بهبود در او پدید نمی شد.تف شاموسی از معجزه افتاده بود.زهر مار تا مغز استخوان مادر بزرگ فرو می رفت ومرگ بر عروق واعصاب پیرزن آرام آرام مسلط می گشت.

قسمت هایی از کتاب قصه های رسول اثر نویسنده جنوبی رسول پرویزی.

سلام دوستان خوبم.امیدوارم آنچه در ذهن داشتم را با این نوشته کوتاه منتقل کرده باشم.درود بر شما

نویسنده : شهنیایی | ساعت 12:19 روز جمعه هشتم شهریور 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان خوبم. مدت هاست اسیر تصویر کودکی ام هستم و خواندن کتاب های استاد هوشنگ مرادی کرمانی و دیدن هر روزه قصه های مجید این تصویر را برایم روشن تر می کند.می خواستم اندکی از آن روزگاران را با قلم ناقص خود به رشته نگارش در آورم ولی بهتر دیدم همراه سهراب بزرگ لحظاتی با شما به آن دوران شاد شاد شاد برگردیم:

میوه کال خدا را آن روز ٬می جویدم در خواب

آب بی فلسفه می خوردم.

توت بی دانش می چیدم.

تا اناری ترکی بر می داشت٬دست فواره ی خواهش می شد.

تا چلویی می خواند٬سینه از ذوق شنیدن می سوخت.

گاه تنهایی ٬صورتش را به پس پنجره می چسپانید

شوق می آمد٬دست در گردن حس می انداخت

فکر٬بازی می کرد.

زندگی چیزی بود٬مثل یک بارش عید٬یک چنار پرسار

زندگی در آن وقت٬صفی از نور وعروسک بود.

یک بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت ٬حوض موسیقی بود

طفل پاورچین پاورچین ٬دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها

.................................................................................

به قول آن مرد بزرگ جنوبی:ای یاد اوسا که خدا دنیا سی مو گلزار بی

درود وبدرود.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:42 روز سه شنبه پنجم شهریور 1387
| لینک ثابت

  

فقط سلام وبی مقدمه

نقاشی بود به نام آذین.آذین نقاش باشی سلطان بود;عکس های سلطان را در حالت ها و رخت های جوراجور نقاشی می کرد٬منظره های زیبا از کوه ها و دشت های سرسبز٬آبشارهای بلند وجنگل های انبوه وپرندگان وگربه های ملوس وزنان چاق می کشیدودل سلطان را شاد می کرد.

سلطان هم او را عزیز می داشت و با دادن انعام و صله های فراوان وپر وپیمان دل نقاش باشی را شاد می کرد.روزگار آذین خوش بود.

این بود تااین که  سلطان را سفری پیش آمد وآذین فراغتی یافت وبا خود گفت :((دلم برای روستایم تنگ شده ٬چه خوب است که سری به روستای زادگاهم بزنم ومادر وخویشاوندانم را ببینم.))

القصه ٬نقاش باشی پس از سالها به روستایش رفت.مادرش ومردم روستا وحال وکارشان را دید وبا نقاشی های فراوان به دربار بازگشت.تابلوهایش را به در ودیوار قصر آویخت.

سلطان که از سفر آمد نقاشی ها را دید;دیوارها وچینه های خراب وفرو ریخته ٬خانه های گلی نیمه ویران وتوسری خورده ٬کوچه های باریک ٬پیچ واپیچ وغم زده٬حیوان های لاغر وپوست واستخوان٬درخت ها ومزرعه های تشنه وپژمرده ٬مردمانی غمگین ومریض احوال ;پیرمردها وپیرزن ها دم مرگ وجوان ها بی کار وبیمار٬رنگ ها خفه ومرده.

سلطان را بگو٬کاردش می زدی خونش در نمی آمد٬از بس خشمگین وناراحت شد.رو کرد به نقاش که:

-این جا کجاست نقاش باشی؟.

آذین تعظیمی کرد وگفت :((روستای من ٬زادگاه من٬که در سرزمین شماست.))

سلطان عصای زرین اش را بلند کرد و برشانه ی نقاش کوفت وگفت:((چشم ما را دور دیدی ٬خیالات بافتی.تو را چه شده است دروغ ودغل بر قلمت جاری شده وخاطر ما را آزارده ای ؟.این ده ویران کجاست ؟باور نمی کنیم در کشور ما چنین مردمانی در چنین روستایی زندگی کنند.))

نقاش گفت:((قربان خاک پایت گردم .این ده ٬ده ماست.ده من است.من در این جا به دنیا آمده ام .پدر ومادرم هم در همین روستا بوده اند.سال ها از آنجا دور بوده ام .در نوجوانی به پایتخت آمدم .آواره بودم٬سختی ها کشیدم٬گرسنگی ها خوردم ٬تا به نوکری نقاش پیری در آمدم .نقاش در من ذوقی دید ومرا با هنرش آشنا کرد.نقاش شدم.دست تقدیر مرا به دربار کشاند.))

سلطان دست بر سبیل های بلندش کشید وگفت:((نان مرا خوردی .خوراک خوب وچرب و شیرین در شکمت ریختی .رخت ها یی از ابریشم زربفت پوشیدی وما را با هنرت سرگرم کردی ٬حالا ما را با نقاشی هایت آزار می دهی .نمک به حرامی ٬نمک به حرام.چرا چنین کردی؟))

نقاش دیگری که رقیب او بود واورا دوست نداشت٬حاضر بود٬پیش آمد وتعظیم کرد وهیزم به تنور خشم سلطان انداخت وگفت:((قبله ی عالم به سلامت باد٬خاطر مبارک آسوده باشد.در سرزمین پهناور وآباد شما چنین روستایی نیست.آذین به اشاره ی دشمنان قبله ی عالم٬خواسته است وجود مبارک را ناراحت کند.))

سلطان گفت:((فرمان می دهم تحقیق کنند.اصلا خودمان می رویم و از نزدیک این روستا را می بینیم ٬اگر راست گفته باشی ٬می دهم کدخدای آن ده را گردن بزنند.اگر دروغ گفته باشی وخطا بر قلمت جاری شده است گردن تو را می زنم .قبول داری؟))

آذین زمین اطاعت بوسید وگفت:((هر چه سلطان اراده کنند به دیده منت دارم.))

وزیر گفت)) قبله ی عالم ٬شما تازه از سفر آمده اید وخسته اید .رخصت دهید دو ماه دیگر آن روستا به قدوم مبارک روشن شود.))

باری ٬دو ماه دیگر ٬سلطان به اتفاق آذین و درباریان به آن روستا رفت .سلطان روستایی دید آباد وسرسبز٬پر آب .با مردمانی شاد و رخت هایی نو.خانه هایی نو ساخته .قناتی لای روبی شده ٬مزارع وباغ هایی شاداب .دخترکان زیبا با پیراهن گل منگلی سرود خواندند.

پسران جوان با هم کشتی گرفتند .صدای ساز ودهل در روستا پیچید.بوی خوش اسفند وکندر هوای روستا را پر کرد .گاو و گوسفند قربانی کردند.زن ها گلیم ها و قالی های دست بافت شان را به میدان ده آوردند وبه سلطان نشان دادند .روستاییان با نان برشته وتازه و عسل وکره وپنیر مرغوب و گردوی سفید و اعلا از سلطان وهمراهان پذیرایی کردند.سلطان محصولات روستا را دید.گردو ها درشت٬اندازه ی انار.انارها اندازه ی هندوانه وکدو تنبل ها قد گنبد حمام.شاعر روستا شعر بلند بالایی در وصف سلطان خواند .کمانچه و سرنا زدند وپای کوفتند پیش پای سلطان.پیرزنی به جان سلطان و عنایت او دعای فراوان کرد.چوپانی قوچ بزرگ و سر حالش را به سلطان هدیه داد.کدخدا فنجانی آب سر عصایش گذاشت٬ته عصا را روی پیشانی اش جا داد٬در میان جوان ها رقصید٬فنجان نیفتاد.

سلطان در میان هیاهوی شاد و رقص وپایکوبی روستاییان خوش بود٬رو کرد به آذین که :((دیدی ٬حالا ما با تو چه کنیم؟.سر قولت هستی؟.))

آذین که با تعجب و خوشحالی به همه کس وهمه چیز نگاه می کردگفت:((من آماده ام ٬دیگر آرزویی ندارم.))

سلطان گفت:((بگو آن روستای بدبخت را در خواب دیده بودی.))

آذین گفت:((اکنون خواب می بینم.زمانی که آن نقاشی ها را بر پرده می کشیدم بیدار بودم.))

سلطان اشاره کرد که دست های او را ببندند.

از هیچ کس صدایی برنیامد.

نقاش را می بردند که گردن بزنند.مادرش او را در آغوش گرفت وگفت:((آذین ٬آمدند وهمه چیز را درست کردند.روستای ما با هنر تو دیده شد٬مهرت بر دل ها و نامت بر زبان این مردمان مهربان و سال دیده خواهد ماند٬بر ظاهرشان ننگر .تو از مایی .نمی میری٬ماندگار خواهی شد.خدا را دوست دارد٬ومن مادر خوشبختی هستم.))

توضیح:دوستان عزیزم داستان کوتاه بالا از آثار استاد هوشنگ مرادی کرمانی بود که رنج تایپ کردن آن را عاشقانه و به عشق دوستان خوبم به جان خریدم تا شاید به آن چه در ذهن دارم برسم. در باب انتخاب این افسانه هیچ نمی گویم که می دانم خوانندگان عزیز حدیث مفصلی از این مجمل می خوانند.درود بر شما صابران

نویسنده : شهنیایی | ساعت 14:11 روز پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
| لینک ثابت

  
  • آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد.آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند.همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند.اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست...
  • سلام دوستان عزیزم امیدوارم که روزگار بر وفق مراد باشد و سالم وتندرست بوده باشید وخنده مهمان همیشگی لبانتان باشد .متن بالا قسمت هایی بود از کتاب ماندگار شازده کوچولو اثر دوسنت اگزوپری.
  • ای دنیا یادش بخیر ٬واژه تلکدون حتما برای بچه های پا پتی جنوب واژه ای است آشنا.تلکدون جایی بود که در اثر انبار شدن آشغال های خشک خانه ها بر روی هم ایجاد می شد و به صورت تلی خود نمایی می کرد.
  • این ماجرایی که برایتان بازگو می کنم در واقع یکی از سرگرمی های ما در دوران خوش کودکی بود البته در فصل تابستان.
  • صبح زود است و و افتاب بی رحم تابستان های شهنیا لحظاتی پیش از خواب بلند شده است .به همراه برادرم ودوستان به سوی تلکودن می رویم تا اولین مرحله از سرگرمی که البته با آن بسیار جدی برخورد می شود را آغاز  کنیم .دستان کوچک ما خاک های تلکدون را به قصد یافتن چیزی به این ور وان ور می ریزد تا شاید با یافتن مقصود٬ خنده ای ناشی از پیروزی بر لبانمان نقش ببندد.
  • مو یکیم واجوت خیلی هم گتن.وکار ادامه پیدا می کند تا به هدف برسیم .حالا قوطی ما که از خاک هم پر شده است مملو از کرم است٬ کرم های زردی که در قوطی ما به غلغله افتاده اند.مرحله اول پایان یافت.حال به میدان شکار می رویم .نخلستان های انبوه٬ میدان شکار ماست و شکار ما نیز انواع پرندگانی هستند که از گرما به نخلستان پناه برده اند .
  • شاخک نیز از وسایل بسیار دوست داشتنی ما در فصل تابستان بود .یادم نمی رود مغازه کوچک علی حاج حیدر آن روزها شاخک می فروخت .شاخک برخی از دوستان قدمتی چند ساله داشت که رنگ ان از سفیدی به زردی تبدیل شده بود و انواع واقسام دستکاری ها بر روی ان صورت گرفته بود تا احیانا کارکرد ان بهتر شود .
  • از ماجرا دور نشویم حالا دیگر اسباب شکار فراهم است .کرم را با مهارتی خاص بر سر شاخک می زنیم تا اسباب فریب شکار را از این طریق فراهم کنیم. هوا دم کرده است و تش بادی می وزد که گنج فراق های پاره وپوره  ما که آب خارک٬ رنگ آن را در قسمت هایی از آن تغییر داده است توان مقابله با آن را ندارد عرق از سر وروی سیاهمان می ریزد ولی شوق شکار به ما انرژی میدهد به نوبت با سوت هایی ممتد پرنده مد نظر را به سوی شاخک هدایت می کنیم.حالا دیگر شکار به شاخک نزدیک شده است چند بار تا پای شاخک آمده است وما با استرس جریان را دنبال کرده ایم ولی مثل اینکه خدا دوستش دارد ودر آخرین لحظات بی خیال کرم می شود. نک نم گت سر صدا مکو.  ولی ناامیدی در کار ما نیست این آخرین پرنده است چون باید بعداز آن برگردیم ٬  نگران  می شوند.دمیل حالا به شاخک نزدیک شده است با نگرانی تمام چشمان ما پاهای او را دنبال می کند گویا او هم خبر دار شده است ولی به سمت کرم می رود(( چلک ))این دلنشین ترین صدا برای ما در آن لحظات است .حالا دمیل اسیر شاخک شده است وما بی رحمانه به سوی او هجوم می آوریم.          وقصه امروز ما به پایان می رسد.ما خوشحالیم ولی٬ به قیمت اسیر کردن یک مخلوق  خدا.اما ایرادی بر ما نبود چون قصد اسارت نداشتیم و تنها با هدف عملی کودکانه این کار را می کردیم. ولی امروز خود اسیر شده ایم  و جالب اینکه این بارنیز صیاد   خودمانیم وبس .ولی  این بار با علم دست به شکار زده ایم .
  • در پایان با دو جمله  ازدو  استاد بزرگوار کلام را به پایان می برم :
  • استاد دکتر سید مرتضی قاسم زاده:ما همان کودکان سابقیم با این تفاوت که امروز اسباب بازی هایمان عوض شده اند.
  • استاد مصطفی ملکیان:بهترین شکل انسانی٬ کودکی بالغ بودن است.
  • بدرود دوستان خوبم که برای یافتن شما به دکانی همیشه باز مراجعه می کنم ((قلبم)) 
نویسنده : شهنیایی | ساعت 19:9 روز دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
| لینک ثابت

  
 سلام دوستان عزیزم با کسب اجازه از همه دوستان عزیز از آنجایی که از جمله اهداف این وبلاگ معرفی نخبگان اهل دل جنوبی بود در این پست وقبل از پرداختن به فرهنگ با زبان ناقص خود به معرفی بزرگ مردی از دیار شهنیا می پردازم .

استاد مجید عابدی

متولد روستای شهنیا

ساکن بخش بردخون

لیسانس ادبیات از دانشگاه شیراز

فوف لیسانس ادبیات از دانشگاه شهید بهشتی تهران

معلم وشاعر اهل دل جنوبی

استادمجید عابدی از جمله نیکان روزگارند مردی اهل دل که در این وانفسای زندگی های ماشینی حضور در کنار او شما را حس وحال شیرینی عطا می کند .خدایش حفظ کند.

آخرین سروده او به زبان محلی:

نمی تم مثل دریا خاهر آِوی /نمی تم ماشوه یا لنگر آوی/می تم موجی بشی خوت ریم پلادی /خرابم هاکنی پشتندر آوی/

 

نخبگان
نویسنده : شهنیایی | ساعت 20:50 روز جمعه هجدهم مرداد 1387
| لینک ثابت

  
  • سلام دوستان عزیز به قول عامو حسین اصل احوال شریف
  • خروخت (خوشا به حال)آنهایی که سوا (فردا)سر سفره چاسشو(نهارشون)دمباز نوش جان میکنند گوارای وجود پاکشان.
  • در این پست قصد دارم برای یادآوری خودم و ستایش جایگاه رفیع استوارترین آفریده خدا در جنوب ایران البته پس از انسان های اهل دلش٬نقش درخت خرما را در زندگی دیروز جنوبی های اصیل که البته با توجه به تحول عصر سنت و ورود به عصر مدرنیته٬نقش آن امروز کمتر شده است را بیان کنم.
  • جهت جلوگیری از طولانی شدن کلام حقیر فقط نام می برم و از توضیح آن خوداری می کنم ٬ضمن آنکه این موارد صرفا مواردی است که به ذهن کند این حقیر می رسد و مطمئن هستم که گوشه ای از آن است.
  • خوردنی های آن:بی رحمانه خاپ(یا همان پنیر آن)را می خوریم/ترکی یا همان تاره ی آن را در فصل زمستان می کشیم و می خوریم /پریز که مرحله قبل خارک است را نوش می کنیم/به خارک های سبز آن هم رحم نمی کنیم/خارک های قرمز یا زرد آن را می خوریم/دمباز که قبل از رطب کامل است را تناول می کنیم /ورطب های مست کننده آن را چنان با ماسو همان کشک  می خوریم که اگر همان مرد شمالی در آن لحظات با ما باشد بی شک انگشت به دهان خواهد ماند /واما بی شک رویاییترین قسمت ٬خوردن خرما است خودتان فکرش را بکنید یک دوری خرما با لورکی که روغن خوش هم چاشنی آن شده باشد چه حالی به انسان دست می دهد( در این جا حس غریبی به من دست می دهد حس غریبی که به قول آن بزرگ  یک جاشوی بندر سر سفره بعد از بازگشت از دریا قبل از خوردن یک کشکنه دلش به خوردن همین خرما ولورک گرم است به او دست می دهد)خرما را آن موقع ها داخل نون می گذاشتیم خرما را به آرد می زدیم به قول استاد عابدی اوسا کویا بی بستنی خرما بی و کایه ی ننی/یادم نرفته است که از ابزار اصلی برای پختن نان مادر عزیزم خرمای له شده ای بود که ما آن را مرسو می نامیدیم/
  • پاگلی یا همان کلبه شهری ها/تنه درخت خرما را به جای بتون وتیر آهن استفاده کردن(چندل )انواع صنایع دستی مثل سپک حصیر  جارو  پرونگ گردنه سته وده ها استفاده دیگر که حقیر به خاطر کندم نمی رسد.
  • دوستان عزیزم در پست بعدی در باب فرهنگ جنوب سخن خواهم گفت.
نویسنده : شهنیایی | ساعت 20:6 روز جمعه هجدهم مرداد 1387
| لینک ثابت

  

گفتم حال  که در جایی نشسته ام که کسی مرا نمی شناسد وصد البته کسی نیز توجهی به من نمی کند نامه ای بنویسم.شروع کردم.

.......................به اینجا که رسیدم سکوتی غریب سرتاسر وجودم را فرا گرفت بی اختیار اشک ریختم.ترسیدم بگویم ولی گفتم:

پدر عزیزم سلام.سلامی سرشار از سپاس.

با خود می اندیشیدم که چگونه قادر خواهم بود قدردانت باشم که بعد از خدا سراسر وجودم از توست.بچگی ام نوجوانی ام جوانی ام از توست ومهمتر از همه آبرویم از توست.در رسای تو سخن نمی گویم چرا که سکوت در مقابل بزرگی  تو حق مطلب را بهتر ادا خواهد کرد.از خدای مهربان برای تو خود خدا‘ آبرو وسلامتی ات را خواهانم.

قربان تو وهمه پدران رنج کشیده جنوب وشرجی عمار/ 28 شهریور 1385/طبقه فوقانی مسجد الحرام/ مکه مکرمه /

سلام دوستان خوبم خوب با خودم فکر کردم در شب ولادت حضرت علی در مقدمه پست نخل چه بنویسم به دفتر یادداشت هایم مراجعه کردم وگوشه هایی از نامه ای که در مکان فوق نگاشته بودم آوردم تا شاید درودی در شان همه پدران جنوب نثار آنها کرده باشم.

واما...................................................

ای نخل های سوخته در ریگزاران/حسرت میندوزید از دشنام هر باد/زیرا اگر در شعر حافظ گل نکردید/شعر من٬این ویرانه٬پرچین شما باد/بزرگ مرد اهل دل جنوب شاد روان استاد منوچهر اتشی رحمت خدا بر اوباد.

چند صباحی است حرف های گزنده مردمان دیارهای دیگر به من در باب جنوب چون پتکی آهنین بر سرم فرود می آید.سابقه امر را نیز برایتان بازگو می کنم تا شما اهالی اهل دل جنوب همدرد این مرد پا پتی شرجی وگرما شوید.چند سال پیش یکی از اساتید به نام حقوق جزای ایران در کلاس درس به دانشجویان خود اینگونه گفته بود:این که قانون گذار ما در میان این همه درخت حساسیت ویژه ای را برای از بین بردن نخل از خود نشان داده وبرای آن مجازات پیش بینی کرده است دو دلیل داشته است یا در زمان وضع این قانون به شدت احساس گرسنگی می کرده است ویا اینکه در ماه رمضان این قانون وضع شده وبه دلیل استفاده از خرما در این ماه قانون گذار به وضع این قانون همت گماشته است.

جدای از اینکه به نظر نمی رسد این استاد شریف وبزرگوار که صد البته این حقیر از ارادتمندان این گرانمایه استاد بوده وهستم در بیان این دلایل قصد جدی داشته اند  به نظر می رسد ایشان و امثال این بزرگوار از جایگاه نخل در زندگی اهالی جنوب اطلاع چندانی ندارند.

واما چندی پیش یکی از اهالی شمال با حالتی که به نظر می رسید قصد سخیف کردن جنوب را داشت با نگاهی عاقل اندر سفیه  از حقیر پرسید راستی شما آنجا غیر از دریا چیز دیگری هم دارید؟آب وبرق و...

ومن تنها یک پاسخ برای او که در واقع نماینده بسیاری دیگر در رابطه با این ذهنیت بود به بیان این جمله اکتفا کردم:وتو چه می دانی جنوب یعنی چه؟

این حقیر از میان همه نماد های جنوب نخل را برای معرفی جنوب انتخاب کردم شاید به خاطر علاقه زیادی بود که خود به این مونس داشتم.به دلیل جلوگیری از طولانی شدن سخن ادامه آن را در پست بعدی خواهم نوشت .

ودر پایان:درود بر شما سخت  کوشان جنوب درود بر پدران دریاییمان درود بر پدران کشاورزمان درود بر پدران دسته پینه بسته کارگرمان درود بر شرف ومردانکی تان ای اسوه های صبر وتلاش ای رنج دیدگان آفتاب خورده .جانمان فدای تن های رنجور وعرق کرده تان در شرجی تابستان باد .واگر از من بپرسند بهترین لحظات زندگی ات کدام است بی شک پاسخ خواه گفت انگاه که پدرم بعد از کشیدن کلونی چاق ادامه آنرا به مادرم تعارف می کند چون می دانم هر دوی آنها سالم هستند .قربان همه اهالی اهل دل جنوب عمار شهنیایی

نویسنده : شهنیایی | ساعت 23:42 روز سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان عزیزم. سلامی به شیرینی  خارک های تازه رنگ شده جنوب نثار دلهای وسیع چون خلیج نیلگون فارس .امیدوارم شادی چون شرجی همیشه جنوب مهمان جان وتن افتو(آفتاب) خورده تان باشد .

فصل فصل خرک رنگن .دوست اهل دلی داشتم از اهالی دشتستان می گفت مردی برخی از روزهای تابستان از سر نداری می آمد وخارک می فروخت واین گونه صدا می زد:خرکنا خرکنا/ اگه شکتن واترکنا(خارک دارم اگر شک دارید بیاید امتحان کنید).حالا که حرف از مردمان دشتستان شد شعری محلی به زبان  این عزیزان خدمت دوستان عزیزم عرض می کنم:

تو عزیزی سی مو/ انو سی سوخزار خشو نم نم بارون رختن/کد افتو سی خصیلی که سیه گیر کنار آویدن وبلکم بشتر.

در دل انبوه سبز سرزمین نخلها/این منم دارم دلی کلبه نشین نخلها/دور از هر های وهو چون زاغ دارم آشیان /بر سر بالا ترین بی سرترین نخلها/خستگی می شویم اندر زیر چتر سایه ها/ در هوای سوزناک وآتشین نخلها/بغض احساس گلوگیر مرا می شکند/شور شروه در سکوت سهمگین نخلها/همچو یک نخل کهنسال از هجوم بادها/روزی این قامت نهد سربر زمین نخلها/نسل در راهی که می آید به دوران با تبر /می زندزخمی دوباره برجبین نخلها/با خودم آورده ام زنبیلی از اشعار تر /همچو خرمای تری در فصل چین نخلها /

اشعار بالا از اشعار زیبای معلم ارجمند جناب اقای سلیمان بحرانی بود که وصف حال خود را در باغ ها ی نخل بردخون سروده بودند.

حلیله و زامردی وشکر و زندنی وسمرون و لشت و شیخالی و کبکاب و خاصویی و مرسو و کسپک و سی سی و گنتار و پنگ درازو  و زامردی مسلی و حسین کاکی خنیزی و شاغونی و...این نام ها برای همه ما جنوبی ها آشنا و گوش نوازند .نخل هایی استوار که ما جنوبی ها زندگی مان را وامدار مهربانی های آنان هستیم .

این مقدمه ای بود برای ورود به بحث اصلی که در پست بعدی آنرا خواهم نبشت .

 

نویسنده : شهنیایی | ساعت 0:44 روز سه شنبه هجدهم تیر 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان خوبم

 دو هفته ای  را بایست برای یک سفر تحصیلی به دیار سعدی بروم این است که تا دو هفته با عالم دوستان جانی خداحافظی می کنم .اولین دیدار ما بعد از آن با مطلبی در باب نخل خواهد بود  ،عزیزی که ما مردمان دیار جنوب با آن بزرگ شده ایم و مهربان ترین آفریده خدا با ما مردمان گرما در جغرافیای ایران بی شک اوست .

با نثار درود به روح اهورایی دکتر علی شریعتی که در ایام رجعت او به سوی معبودش به سر

می بریم با کلامی از او شما را تا درودی دیگر بدرود می گویم:

تهران،شهری که هیچ دوستش نمی دارم وجز عقیده که در من کارگر

است،هیچ نیرویی نمی تواند مرا به انجا بکشدوتحمل این شهر

دروغین تقلیدی نوکیسه وبی روح وبی اصالت وبزک کرده زشت را بر سبک  کند.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 11:23 روز یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
| لینک ثابت

  
سلام دوستان

یک توضیح ضروری:مطلبی که با عنوان  مرغ ریحانه مرد آورده ام به هیچ عنوان انتقاد سیاسی یا اهانت به شخص خاصی نبوده و صرفا جهت انعکاس احساسات پاک یک دختر بچه روستایی آورده شده بود وهیچ موضع گیری سیاسی در آن مد نظر نبوده است.(در پاسخ به دوستی که نظر خصوصی در باب این مطلب داده بود )

نویسنده : شهنیایی | ساعت 14:36 روز شنبه هجدهم خرداد 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان خوبم

 

مرغ ریحانه مرد.

 

امروز با خبر شدم که مرغ ریحانه دختر بچه پاک ومعصوم برادرم مرده است .شاید این اتفاق به ظاهر ساده باشد

چرا که در دنیایی که هر روز خبر مرگ تعداد زیادی از هم نوعان خود را می شنویم مردن مرغ ریحانه حتی اتفاق هم قلمداد  نشود.اما آنچه برایم جالب بود واکنش ریحانه بود چیزی شبیه همین واکنش های سخنگوی دستگاه خارجه اگر با من باشید متوجه واکنش او خواهید شد.

واما ماجرای مرگ غم انگیز مرغ ریحانه:

در روستای ما در فصل تابستان بادهایی می وزند به نام تش باد.تن مردمان دیار ما با این باد انسی دیرینه دارد.همه از دست این باد شکایت دارند ولی حتما در وزش این باد حکمتی است.گویند آب مایع حیات است.پس به قول ان دوست عزیزم سید لارو مفهوم مخالفش ان است که نبودش مانع حیات است.این روزها مایع حیات بخش با مردمان دیار رنج نامهربانی می کند نمی دانم چرا؟

مرغ ریحانه دیروز اسیر تش باد شده بود وآب خنکی هم نبود که تن رنجور او را در این وانفسای گرما نوازش دهد  واو هم رفت تا قربانی نامهربانی آب با ما مردمان جنوب شود واین چنین اب نیز به جمع نامهربانان با ما عزلت نشینان نقشه جغرافیایی ایران پیوست.

واکنش ریحانه را بدون هیچ گونه دخل وتصرفی برایتان می نویسم او که چهره سبزه اش نشانی از جنوبی بودنش است و صفای کلامش حاکی از صداقت معصومانه کودکی اش.او گفت:

((الهی مرغ احمدی نزاد هم بمیرد))

نویسنده : شهنیایی | ساعت 0:9 روز شنبه هجدهم خرداد 1387
| لینک ثابت

  
سلام دوستان خوبم.

دوست عزیزی گفته بود شعر محلی بنویسم با کسب اجازه از محضر گرامی استادم آقای عابدی شاعر نام آشنا واهل دل جنوب بخشی از اشعار او را تقدیم حضورتان می کنم.

 

دوبیتی ها....

 

 

 

دلم رفتن مهی دلخواه واجوت

 

میون ای  همه چه راه واجوت

 

تو هم چش چش که مه واجرنی امشو

 

خدایا افتو اندن ماه واجوت !

 

 

][[[[[[[

 

 

صوینی ور بزه دس بلورت

 

بوره سی هیمه سی چاله ی غرورت

 

مو وامبم زاپتک تا ام بچینی

 

تو با دسای مث دسای حورت

 

 

«»«»«»«»«»

 

 

تنیمن مثل نی ری دس بجنبوش

 

به نی سنبوی سیل خوت بسنبوش

 

دلیمن تنگ مث خونه ی فخیرا

 

تو با منتیل مرزنگت برنبوش...

درود بر مردان اهل دل جنوب.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 22:36 روز چهارشنبه هشتم خرداد 1387
| لینک ثابت

  

سلام دوستان.

در روستای ما تابستان خیلی زود شروع می شود وبه قول خودم تابستان خیلی زود دلش برای اهالی روستا تنگ می شود.خوب به یاد دارم که یکی از مباحث اصلی خانواده ها بعد از پایان امتحانات آخر سال بچه ها این بود:امسال توسو اگه خدا برسوند امو میت شی می نی بوس ماندنی حیر زار غلوم بشیم مشهد(یا به قول خدا بیامرز مادر بزرگم دی نومدارخراسون) زیارت امام رضا(تابستان امسال قصد داریم اگر خدا پولی برساند با مینی بوس ماندنی برای زیارت امام رضا به مشهد سفر کنیم).با خود که خوب فکر می کنم می بینم برخی از چیزها را نمی توان با قیاس عقل سنجید و بایست سوار بر مرکب عشق به میدان تحلیل رفت. زیارت نیز از این دست نهادهای مذهبی است.از مطلب دور نشوم وبعد از این مقدمه به مطلب اصلی اشاره کنم.

در نزدیکی خانه ما خانواده ای زندکی می کردند که مانند سایر خانواده های روستا جمعیت زیادی  داشتند.بسار با صفا واهل دل بودند.اما از لحاظ مادی دخلشان با خرجشان نامهربان بود.در روستای ما خانه ای که گاو وگوسفند و .... نداشت به قول شهری ها اجاقش کور بود.این خانواده نیز در خانه از این حیوانات بهره ها می بردند.همیشه با خودم فکر می کردم از شیر گاو دوغ و ماست ولورک و روغن وخوشکو....بدست می اید ولی یک چیز دیگر هم بدست می اید اگر تا اخر با من باشید متوجه می شوید.در جنوب زاده ی گاو را اگر از جنس نر باشد(( ورزا))گویند.آن سال گاو آن خانواده نر زاییده بود .این را نیز بگویم که بزرگ کردن ورزا از جمله امید های خانواده ها بود تا در وقت تنگ دستی به داد ان ها برسد (مثل همین متمم بودجه که گاهی اوقات دولت برای جبران کسر بودجه تقدیم مجلس می کند در واقع ورزا در روستای ما حکم همین صندوق ذخیره ارزی شهری ها را داشت با این تفاوت که در روستا ایجاد نقدینگی نمی کرد.).آن سال پدر خانواده به آنها قول داده بود که آنها را به زیارت ببرد.تعطیلات فرا رسید و وقت عمل.جیب پدر خالی بود و روی او شرمنده.بسیار ناراحت بود.در فکر فرو رفته بود که عیال مربوطه اش رشته افکار او را پاره کرد:ناراحت نباش مرد .ورزا را می فروشیم .مرد می دانست که با فروختن ورزا امید های او در هنگام تنگ دستی ایام مدرسه به نا امیدی بدل می شود.ولی زن راست می گفت چاره ای جز این نبود.ورزا را فروختند و راهی زیارت شدند.آن روز من فهمیدم که از شیر گاوهای روستای ما به غیر از خوردنی ها ونوشیدنی ها عشق هم به دست می آید. عشقی که اسمش زیارت بود

اهالی دل
نویسنده : شهنیایی | ساعت 14:56 روز یکشنبه پنجم خرداد 1387
| لینک ثابت

  
سلام دوستان عزیزم پس از وقفه ای باز با شما هستم .دوست عزیزم سید خدا یک روز صبح از خواب بیدار شد وگفت که قصد دارد تا به ولایتش برگردد.ومن تنها تر از قبل شدم .با خودم خوب فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم تغییر رویه بدهم...

اولین مطلب از دوره جدید را به شیر زنی از اهالی شهنیا اختصاص می دهم.

دی حاج علی را از زمان کودکی می شناختم .نمی دانم شاید به خاطر وضعیت جسمانی او بود که خیلی زود نگاهم به او جلب شد .اخر سختی روزگار قد او را کاملا خمیده کرده بود.خوب خاطرم هست که ماه های محرم البته او را بیشتر می دیدم.کنار حسینه ی فرسوده ان روزها  که حالا برای خودش قدی کشیده است .او در کنار خواهرش که مادر شهید هم بود و مادر بزرگ خدا بیامرزم(دی زار ممد)روی یک موکت کهنه که روی خاک ها انداخته شده بود می نشستند. اما نکته ی بسیار جالب آن بود که من هیچگاه او را تنها ندیدم .همراه همیشگی او پیر مردی بود که با صفاتر از او در تمام عمرم ندیده ام.مشهدی عبدالله آن روز ها که چند سال قبل به ارزوی دیرینه خود رسید و کربلایی شد وامروز ما زایر عبدالله صدایش می زنیم همیشه در کنار او بود.از زمانی که برای اولین بار به مسجد کنار خانه مان رفتم همیشه او را به همراه زایر عبدالله در مسجد می دیدم .همیشه اولین نفرات وآخرین نفراتی بودند که در مسجد بودند.از کارشان هم بگویم.مادرم همیشه سر اینکه چه کسی برود از باغچه سبزی زایر عبدالله سبزی بیاورد با ما برادرا مشکل داشت.واین مشکل در فصل تابستان که مصرف به قول ما پرگو(پرپین سابق)به دلیل مصرف زایدالوصف حشینه(نوعی آبزی)زیاد می شد بیشتر بود هنوز به خاطر دارم که من در نهایت مجبور بودم به خس(باغچه)بروم از زایر عبدالله پرگو بخرم.گاهی اوقات البته زایر عبدالله کار ما را راحت میکرد چون سبزی های خود را توی گاری (فرغون)می ریخت و با ای جملات همه را از حضور خود با خبر می کرد((پرگونا پرگونا بهر یه خونه بیشتر نیا)).هنوز یادم نرفته است  اگر کسی از سفر برمی گشت اگر کسی بیمار بود و...اولین نفراتی را که به چشم می دید دی حاج علی و زایر عبدالله بود.ولی روزگار نامراد چند وقت پیش به این دو نیز حسادت کرد و آن دو را از هم جدا.شاید از خبر رفتن کسی به اندازه رفتن دی حاج علی غمگین نشدم .آن شب در غربت وتنهایی شهری که نشانی از انسانیت در آن نیست تا پاسی نه برای دی حاج علی که می دانستم پاک ترین زن امروز این خاک بود وبهشت برین جایش بلکه برای گم شدن خودم وخاطرات زیبای آن روزها اشک ریختم.ای دنیا دی حاج علی هم رفت تا زایر عبدالله را غمی بزرگ فرا بگیرد...

نویسنده : شهنیایی | ساعت 18:23 روز شنبه چهارم خرداد 1387
| لینک ثابت