|
پیرزن ناله ی خفه ونومیدانه ای داشت.با نگاه های مضطرب ونیم جانش همه را به کمک می طلبید.پدرم به تقلا افتاده بود اما علاجی نبود.طبیب در ده نبود.فقط سید موسی٬سید نظر کرده ونابینای ده که یک پایش می لنگیدعهده دار طبابت آبادی بود.می گفتند سید موسی نظر کرده ی حضرت است وتف او شفاست.مار گزیدگان٬چشم زخم دیدگان٬بیماران٬تب داران وآنان که نوبه می کردند همه با تف سید موسی معالجه می شدند.
در دشتستان به سادات شا می گویند.شا موسی برای دوای خود٬برای همین تف افاده می فروخت٬نذر ونیاز می پذیرفت٬کیا وبیا داشت.برای دادن تف ناز می کرد.یک سرقند می بردند٬یک بره توغلی می بردند٬حلوا وبرنج وخرما می بردند وگاهی که مریض خیلی حالش سخت بود یک عبای شتری یا حله نازک تابستانی می بردند تا آقا سید که نقش شفا بود بر سر مهر آید وتف خود را با آداب ورسوم خاصی لای پنبه بیندازد ودر قوطی کبریت یا لای کاغذ بپیچد وبفرستد .اگر حق معالجه عبا بود یا پارچه بود یا چیزی بود که قیمتش زیاد بود ٬شاموسی خودش راه می افتاد٬لنگ لنگان به سر مریض می رفت وآب دهن را با انگشت به او می زد وبعد با هزار منت دعایی در گوش مریض می خواند وچند بار به طرف مریض فوت می کرد وسوت می کشید.
مادر بزرگ به خود می پیچید.رنگش آن به آن سیاه تر می شد.با آنکه تف شا موسی به وی رسیده بود٬اثری از بهبود در او پدید نمی شد.تف شاموسی از معجزه افتاده بود.زهر مار تا مغز استخوان مادر بزرگ فرو می رفت ومرگ بر عروق واعصاب پیرزن آرام آرام مسلط می گشت.
قسمت هایی از کتاب قصه های رسول اثر نویسنده جنوبی رسول پرویزی.
سلام دوستان خوبم.امیدوارم آنچه در ذهن داشتم را با این نوشته کوتاه منتقل کرده باشم.درود بر شما
|