|
سلام دوستان خوبم
هوا به شدت گرم بود و گویا خورشید بنا نداشت علیرغم رسیدن آخر تابستان تقویمی در جنوب اندکی مهربان تر باشد.رمضان قمری فرا رسیده بود.مرد بازیار(کشاورز) می دانست که باید چه سختی طاقت فرسایی را در طول روز تحمل کند.به سیمای مظلوم فرزندان خود نگاه می کرد و غمی سرشار سراسر وجود او را فرا می گرفت.آخر اول مهر نزدیک بود وگرچه فرزندان با دیدن چهره سوخته پدر درخواستی از او نداشتند اما پدر می دانست...
گرما امان از همه بریده بود تشنگی به اوج رسیده بود مرد کشاورز گرچه رمقی برای او باقی نمانده بود اما همچنان زمین را برای کشت بوته گوجه فرنگی آماده می کرد .روزهای بلند تابستان وانجام فریضه روزه اما باعث نمی شد که بازیار بزرگ گلایه ای داشته باشد.
کار روزانه در نوبت قبل از ظهر پایان یافت و مرد با موتور سیکلت زوار در رفته خود برای استراحتی چند ساعته عازم خانه بود که راننده ای سوار بر مرکب خارجی خود فرزندان بازیار را برای همیشه ناامید کرد.
وقتی مادر این قصه را برایم می گفت غمی بزرگ سراسر وجودم را فرا گرفته بود با خود می گفتم ای کاش به جای واژه عدالت معلم خوبم چیز دیگری را به من آموخته بود .جنوب سرزمین گرما است سرزمین سختی ها سرزمین بازیارهای سخت کوشی که حاصل رنج یکساله آنها را ....واینجا ایران است برای سفری ورزشی 30 میلیارد هزینه می کنند.اینجا هر روز برای پایتخت نشینان اتوبوس هایی زیبا را هدیه می کنند اما زایر عبدالله ما برای رفتن به بردخون نیم ساعتی را بایست در زیر آفتاب سر کند شاید پیکان باری دلش برای او بسوزد واو را عقب ماشین خود بنشاند اینجا...آخر بایست فرقی بین پایتخت نشینان شمالی الاصل و آذری زبان با جنوب نشینان باشد دیگر...
بدرود دوستان خوبم بدرود.
توضیح:این متن توسط یکی از دوستان جنوبی به رشته نگارش در آمده است که از حقیر خواست از طریق وبلاگ این کمترین با شما درد دل کند وگرنه در قاموس ما انتقاد فعلا تعریف نشده است.ارادت مند شما شهنیایی.
|