تبليغاتX
کیان جنوب
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  

بنام خدای خوبی ها

با درود و زنده باد وآرزوی سلامتی برای شما امید های حیاتم. کلام را بعد از تاخیری بدون بهانه از سر می گیرم.

سلام می کنم اول به رسم ادب به دوست عزیز غربت نشینم زرتشت عزیز وبرادر مهربانش شاپور باصفا.

چون آنان دور از مام میهن دل سرشار از مهرشان به گرمای عشق زنده است ،عشق به سرزمین عشق به مردمانش و مهمتر از همه عشق به جنوب.شیخ پاکدامن ما جواد جاودان را درودی وافر نثار می کنم.

واما بعد آخرین مطلبم در خصوص بازگشت به جنوب بود .عید فطر را در شهنیا گذراندم واز حضور در کنار مردمانش به قول آن گرامی دوست تلذذ بردم.

شاید یکی از مهترین عواملی که شوق حضور ما را بیشتر می کرد زیارت زایر عبدالله بود .بنا بر عادت معهود ودر حالی که بغضی عجیب سراسر وجودم را گرفته بود به سمت خانه ای رفتم که دیگر فرشته اش رفته بود پیش خدا .با نگاهی سرشار از حسرت به مزرعه ای نگاه کردم که حالا به جای پرگون های زایر عبدالله خانه ای سبز شده بود و دیگر صدای زایر عبدالله از آنجا به گوش نمی رسید.دور تنها اتاق زایر عبدالله خس(نوعی حصار که از درخت خرما می ساختند )بود همیشه قبل از آنکه خدمتشان برسم اگر صدای آنها را از خس می شنیدم پی می بردم که هستند ولی آن روز...

زایر بعد از رفتن دی حاج علی رفته روستای کناری پیش دخترش زندگی کنه،زایر عبدالله از شهنیا رفت....

گریه امانم را نمی دهد.در کنار خس غریبی که گویا او هم غمی بزرگ در دل داشت نشستم و دور از چشم مردمان دیار برای خودم اشک ریختم .آخر چرا....

عادت نداشتم زایر عبدالله را در جایی غیر از خانه خودش و مسجد ببینم .منتظرش ماندم.صبح عید فطر بود همه برای اقامه نماز عید آمده بودند.بعد از چند ماه دوری شوق دیدن همه را داشتم در حالی که گرم دوستان بودم از دور پیرمردی را دیدم که در کنار قبر یکی از شهدا به جایگاه تکیه داده بود بنا به علاقه فراوانی که به پیران روستا داشتم ،چشمانم کنجکاوی کردند. درست حدس زدم زایر عبدالله بود.ناخوداگاه از جمع دوستان جدا شدم به سوی او رفتم دستان پر مهرش را بوسه زدم وزمانی غم هایم بیشتر شد که دیدم یکی از دستان زایر شکسته بود می گفتند افتاده بود و...آمده بود تا عید را به دی حاج علی تبریک بگوید.آنقدر بغض کرده بودم که برای پنهان داشتن آن بلافاصله از پیشش رفتم.

دوستان خوبم مثل همیشه هیچ حرفی برای گفتن ندارم .روزگار زایر روزگار...

بدرود ای انسان های اهل دل/.شهنیایی/تهران/یک شب پاییزی بارانی/و مهمتر از همه تنهایی.

نویسنده : شهنیایی | ساعت 23:57 روز شنبه بیست و سوم آذر 1387
| لینک ثابت